تبليغاتX
سفر به دیگری
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ملی شدن صنعت نفت

وسط لندن بودن و به 29 اسفند نزدیک شدن، انگیزههای زیادی برای نوشتن درباره ملی شدن صنعت نفت در ایران ایجاد میکند. به هر حال ملی شدن صنعت نفت به تاریخ ایران گره خورده و از همین بابت، انگلستان و رفتار آن در قبال ماجرای نفت در ایران نیز به تاریخ ما چسبیده است. البته قبل از آن نیز و بعد از آن نیز همچنان چسبیده است.

مورخ نیستم و وبلاگ نیز جایی برای تحلیل اقتصادی- سیاسی و همچنین اقتصاد سیاسی صنعتی شدن نفت در ایران نیست. فقط حتیالامکان میکوشم یاد این روز را با نگاهی عمیقتر از کینههای معمول نسبت به استعمار، سرکوفت زدن به نخبگان حاکم، یا متهم کردن اراذل و اوباش دست اندر کار کودتای 28 مرداد، گرامی بدارم.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 28 اسفند1385 و ساعت 1:0 | 
ای مسافر!

از تهران که میآمدم، علی دستان سفید و کوچکش را کنار چشمانش گرفته و صورت همیشه شیطنتآمیز اما اینبار بهتزده و پردلشورهاش را به دیوار شیشهای فرودگاه چسبانده بود و از لابهلای مردمی که مسافرانشان را بدرقه میکردند، به من مینگریست. چند گام بیشتر از او دور نشده بودم، اما فقط فرصت کردم بغضم را لای بلیط هواپیما پنهان کنم و پیش روی مأمور فرودگاه بگیرم، تا شاید لحظاتی به این بهانه چشم از او بردارم و از یاد ببرم که دلم را پیش او، همسرم، پدرم و مادرم که چشمانش بوی باران گرفته بود، همه آنها که بدرقهام میکردند، و ایران من – با همه زیباییها و زشتیهایش - جا نهاده و راهی شده بودم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 9:1 | 
حقارت، صنعت و پرستیژ

چهل و شش سال پیش امین بنانی کتاب مختصر و مفیدی درباره مدرنیزاسیون ایران در دوره رضاشاه نوشته است که هنوز هم منبعی مهم برای شناخت ماهیت تغییرات آن دوره از تاریخ ایران به شمار میرود.[1] بنانی نکات متعددی درباره مدرنیزاسیون در این دوره ارائه میکند که همگی اهمیت دارند. ولی چند نکته هست که به تحلیل بسیاری از روندها در ایران معاصر کمک میکند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 1:19 | 
کتاب تاریخ انگلستان (قسمت 2)

بعد از شرح مختصر تغییراتی که در انگلستان در فاصله سالهای 1750 تا 1900 رخ داده است، کتاب یکسره به سراغ این سؤال میرود که: چرا اقتصاد (کسب و کار) رشد کرد؟ برای این سؤال سه پاسخ ارائه شده است: رشد بازار، رشد تولید و رشد سرمایهگذاری. در ضمن حکایت تبدیل شدن یک کوزهگر انگلیسی به سازنده بزرگ چینی و ظروف گرانقیمت در انگلستان قرن نوزدهم تحلیل شده است.

درسهای بعدی کتاب عبارتند از: تولید زغال کک و استخراج و تولید آهن و فولاد در انگلستان توسط خانواده داربی، سیر تحول ماشین بافندگی از 1730 تا 1800، تحلیل دقیق دلایل موفقیت ریچارد آکرایت در صنعت نساجی انگلستان، کار کودکان در کارخانجات بافندگی قرون هجده و نوزده انگلستان، شیوه بهتر مدیریت کارخانجات توسط رابرت اوون، به کارگیری ماشینهای بخار توسط بولتون و وات، چگونه کشاورزان بیشتر تولید کردند، مواد خام مورد نیاز صنایع انگلستان، توسعه حمل و نقل در انگلستان، انقلاب صنعتی و ...

قبل از آنجا که مباحث تاریخ سیاسی و اجتماعی آغاز شوند، کتاب تصویری از تحول اقتصادی جامعه انگلستان ارائه میکند. تاریخ اجتماعی و سیاسی نیز در چارچوب همین رویکرد تحلیل میشوند. تحولات اجتماعی نظیر بردهداری یا لغو آن و قوانین مربوط به حقوق زنان نیز در همین جهت بررسی و تحلیل میشوند.

به هنگام تحلیل هر رخداد تاریخی، نویسندگان کوشیدهاند تا نیروی اجتماعی ساختاری محرک جامعه را بارز کنند و علاوه بر آن نشان دهند که این تحولات ساختاری چگونه چارچوبهایی برای زندگی فراهم کردهاند. به عبارتی، نگاه نظری کاملا منسجم، ساختاری و شفافی بر تحلیل تاریخی این کتاب درسی حاکم است.

قبل از آنکه به شیوه پرداختن نویسندگان کتاب به تاریخ اجتماعی و سیاسی برسم، میتوانم تا به اینجای کار این چند نکته را تصریح کنم:

1-  نوع تاریخنگاری کتاب همسو با صورتبندی غالب جامعه سرمایهداری است. یعنی، اگر در واقعیت جامعه سرمایهداری منشاء قدرت از جانب قدرت اقتصادی به قدرت سیاسی و اجتماعی است، این کتاب نیز با همین منطق نگاشته شده است.

2-  کتاب چنان نوشته شده که چیز قابل توجهی برای حفظ کردن در آن وجود ندارد. به عبارتی، مجموعهای از انباشتههای ذهنی به دانشآموزان ارائه نمیشود، بلکه نوعی تحلیل تاریخی دارای مبانی نظری منسجم است که ذهنیت دانشآموز را فراخواهد گرفت.

3-  این کتاب نمونه بزرگی از تحریف تاریخ است. البته این کار نه با تکنیک دروغ گفتن، بلکه با نگفتن همه واقعیت انجام شده است. بخش بزرگی از این تحریف، بسیار کمرنگ جلوه دادن ماجرای استعمار است. تا آنجا که برای من ایرانی اهمیت دارد، بسیار جالب توجه است که در همه این کتاب نامی از ایران برده نشده است. حتی نامی از هند هم مشاهده نکردم. بسیار درباره قدرت ناوگان انگلستان گفته شده است، اما هرگز جایی نوشته نشده که بخش عمده قدرت این ناوگان از نفت استحصال شده از چاههای نفت ایران حاصل میشد. جالب اینکه ماجرای لغو بردهداری بزرگ جلوه داده شده است اما اینکه اساسا بردهداری چگونه واقعیتی بوده و انگلستان در آن چه نقشی داشته است، خیلی خلاصه ارائه شده است.

 

مثل همیشه، تاریخ دستافزار حکومتها شده است. البته اینبار بسیار دقیق و با نگاهی منسجمتر از آنچه ما با تاریخ انجام میدهیم. تا بعد ...

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 0:43 | 
کتاب تاریخ انگلستان

از وقتی که برای نوشتن رساله دکتری به صورت جدی درگیر خواندن تاریخ و سعی در ارائه تحلیل تاریخی شدم، تاریخ رنگ و بوی دیگری برای من پیدا کرده است. راستش تازه دریافتهام که علوم اجتماعی بدون توجه به تاریخ چیزی برای گفتن ندارند. اما از اینها که بگذریم، توجه به نوع نگارش تاریخ و زاویه دید آدمها و ملتها برای نگارش تاریخ نیز برایم جالب شده است. در همین حال و هوا بودم که به کتاب درسی کلاس نهم مدارس انگلستان برخوردم. آنقدر برایم جالب بود که تقریبا یک نصف روز را صرف خواندن آن کنم و از همان روز درگیر این دلمشغولی بودهام که مطلبی درباره این کتاب بنویسم. متأسفانه مدت اقامتم در لندن کوتاه است و در این فرصت اندک مطالب بیشماری هست که باید بخوانم و حتی در برابر وسوسه سرک کشیدن به گوشه و کنار شهر نیز مقاومت کردهام، با این همه سعی کردم چند نکته را که میتواند نگاه کتابهای درسی ما به تاریخ و نگاه این کتاب را از هم متمایز کند، روشن کنم.

 

کتاب در بر دارنده تاریخ انگلستان از سال 1750 تا پایان جنگ جهانی دوم است. در 218 صفحه تدوین شده و در ابتدای آن نموداری از وقایع مهم تاریخ انگلستان ارائه شده که همین نمودار تا حدود زیادی برای درک ماهیت تاریخنگاری مندرج در این کتاب کفایت میکند. هم برای درک شیوه نگارش کتاب و هم برای دانستن بخشی از تاریخ انگلستان، خوب است این نمودار را – البته به شکل متن – عینا در اینجا بیاورم.

 

سال 1711 – ریچارد آکرایت اولین کارخانه پنبهبافی خود را احداث کرد. (سال 1723 مصادف با حمله محمود افغان به ایران و برچیدن سلسله صفوی است)

سال 1776 – اولین کانال آبی در بریتانیا ساخته شد.

سال 1782 – بولتون و وات اولین موتور بخار چرخشی را به نام خود ثبت کردند. (مصادف با دوره کریمخان زند)

سال 1787 – اولین پل فولادی توسط آبراهام داربی ساخته شد.

سال 1789 – اولاودا اکوئییانو خودزندگینامهاش را منتشر کرد.

سال 1793 – بریتانیا و فرانسه وارد جنگ میشوند. (سه سال بعد آقامحمد خان قاجار در ایران تاجگذاری کرد)

سال 1807 – تجارت برده ممنوع شد.

سال 1815 – جنگ با فرانسه (دو سال بعد از معاهده گلستان ایران و روسیه)

سال 1825 – اولین قطار مسافربری دارای موتور بخار بریتانیا راهاندازی شد.

سال 1832 – قانون اصلاحات اساسی ابلاغ شد.

سال 1833 – اولین قانون مربوط به کارخانجات ابلاغ شد.

سال 1833 - بردهداری در کل امپراطوری بریتانیا ممنوع شد.

سال 1834 – ابلاغ قانون اصلاح وضع فقرا

سال 1839 - شورشهای ربکا

سال 1851 – نمایشگاه بزرگ

سال 1867 – دومین قانون اصلاحات

سال 1872 - رأیگیری از طریق صندوق رأی و به صورت پنهان آغاز شد (یک سال قبل از اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا)

سال 1880 – آموزش ابتدایی اجباری شد.

سال 1884 – سومین قانون اصلاحات

سال 1888 – اعتصاب کارگران کبریتسازی

سال 1889 – اعتصاب داکرها

سال 1892 – تأسیس حزب کارگر (چهار سال قبل از ترور ناصرالدین شاه)

 

اینگونه گزینش کردن و کنار هم گذاردن رخدادها به من که در کتابهای تاریخ دبستان تا دبیرستان و بعد از آن در دانشگاه به خواندن تاریخ از منظر سیاسی عادت کرده بودم، نشان میداد که نویسندگان اصلا قصد نداشتهاند فقط تاریخ جایگزینی سیاستمداران و شاهان در پی یکدیگر را روایت کنند. در این نمودار بیش از آنکه تاریخ سیاسی بزرگ شده باشد، تاریخ اجتماعی و اقتصادی انگلستان روایت شده است. و به عوض آنکه شخصیتها محور تاریخنگاری باشند، تحول اجتماعی محور قرار داده شده است.

 

کتاب با ارائه تصویری از شیوه زندگی، جمعیت، بهداشت و پزشکی و توصیف شیوه کار کردن و مشاغل مردم انگلستان و توزیع جغرافیایی کشاورزی، دامداری، بافندگی، استخراج فلزات، حمل و نقل و وضعیت فرهنگی در انگلستان سال 1750 آغاز میشود. آنچه که در توصیف تاریخی این بخش محوریت دارد، پاسخ دادن به این سؤال است که در فاصله سالهای 1750 تا 1825 چه چیزهایی در انگلستان تغییر کرد. به تعداد زیاد از تصاویر رنگی برای ترسیم شرایط و شیوه زندگی مردم انگلستان در آن دوره استفاده شده است و درباره سیاست، فقط به اندازه 30 تا 40 کلمه و در یک جعبه فرعی نوشته شده است. تمرین انتهای این بخش نیز از دانشآموز خواسته است یک برگه کاغذ را به دو قسمت کند و در یک قسمت وضعیت زندگی سال 1750 را خلاصه نماید و در بخش دیگر آنرا با زندگی کنونی مقایسه کند. سپس از وی پرسیده شده است به نظر وی مهمترین تغییری که در زندگی کشاورزان و کارگران انگلستان در این دوران رخ داد چه بوده است.

 

عین آنچه که در بالا گفته شد برای دورههای تاریخی مختلف تا سال 1900 تکرار میشود. به این ترتیب در مجموعا نزدیک به ده صفحه تصویری از تحولات کلی زندگی اجتماعی و اقتصادی در انگلستان در فاصله 150 سال از 1750 تا 1900 ترسیم میشود. از اینجا به بعد، کتاب به تشریح جزئیتر تحولات زندگی اجتماعی در انگلستان میپردازد و تا زمان رسیدن به تشریح جنگ جهانی اول و دوم، زندگی اقتصادی و اجتماعی و بالاخص تحول تکنولوژیک محور کتاب است. در همه این صفحات، سیاست و چهرههای سیاسی نقشی فرعی دارند.

 

در چند مطلب بعدی به همه اینها خواهم پرداخت ...

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 21 اسفند1385 و ساعت 1:18 | 
اخلاق جهان‌شمول زیست‌محیطی

نمیدانم این خصیصه از چه زمانی در من بروز کرد، اما تا آنجا که یاد دارم همینگونه بودهام: به شدت درخصوص مصرف نامناسب آب، برق، کاغذ، بنزین یا بقیه منابع انرژی حساس هستم. از وقتی به یاد دارم، دنبال خاموش کردن برقهای اضافی، کم باز کردن شیر آب، دور نریختن کاغذ باطلهها و فکر کردن به عاقبت ظروف پلاستیکیای بودم که سطلهای زباله یا طبیعت را پر کرده بودند.

تجربههای کودکی قطعا در شکلگیری این روحیه نقش داشتهاند. 20 سال پیش در اولین سفر خانوادگی به اصفهان و وقتی فقط 11 سال داشتم، اولین صحنه به یاد ماندنی سفر که همواره در خاطرم باقی مانده است، زشتی بیابانی نزدیک به شهر محلات (در استان مرکزی) بود که تمام خارهای بیابان با کیسههای نایلونی رنگارنگ پوشیده شده بودند. شاید یک جمله کوتاه پدر همیشه کم حرف من که گفت «ببین مردم با بیابان چه کردهاند» همیشه نگرانی بابت طبیعت را برای همیشه در من زنده کرد. تجربه روزهای جنگ و خاموشی، رفت و آمد زیاد به روستایی کویری و مشارکتهای گاه و بیگاه و شاید بیشتر تفننی در کار کشاورزانی که آب مهمترین منبع زندگیشان بود و علیرغم فقدان تکنولوژی مناسب، برای حفظ و استفاده مناسبتر از همان آب موجود تلاش میکردند و شاید هم الفت همیشگی من با دنیای کتاب که میشد چیزهای زیادی درباره انرژی، طبیعت و لزوم آسیب زدن کمتر به آن در این دنیا پیدا کرد، باعث شده است نوعی وجدان زیستمحیطی و حساسیت به درست مصرف کردن در من شکل بگیرد.

قبل از آنکه راهی لندن بشوم، هرگز بهطور جدی درباره اینکه ریشه این تمایلات رفتاری من چیست، نیندیشیده بودم. بالاخص از زمانی که قرار شد در دو پروژه تحقیقاتی درباره رفتارهای مصرف برق شهروندان تهرانی و ریشههای اجتماعی رفتارهای مناسب/نامناسب مصرف انرژی کار کنم، با اعداد و ارقام حیرتانگیزی درباره خسارات ناشی از بد مصرف کردن انرژی در ایران آشنا شدم که نوعی دلسوزی ملی را به انگیزههای من برای درست مصرف کردن افزود. از آن زمان به بعد نوعی ملیگرایی پشتوانه اینگونه رفتارهای من شده بود.

برای روشنتر شدن مطلب لازم است توضیح دهم که هیچگاه حساسیت نسبت به هزینه مالی مصرف کردن انرژی زمینهای برای این کنشهایم نبوده است. اینرا زمانی درک کردم که مدت چهار سال در خوابگاههای متأهلی دانشگاه زندگی کردم. در این خوابگاهها هزینهای بابت برق، آب و گاز نمیپرداختیم. بنابراین لزومی نداشت که برای صرفهجویی اقتصادی به اینگونه رفتارها ادامه دهم. ولی هیچگاه از حساسیتهایم کم نشد. در ضمن کاری نظیر جمع کردن کاغذ باطلههایی که به دلیل ماهیت کار و شغلم زیاد هم هستند، و تحمل کردن دردسر انتقال آنها به مکانهایی که این موارد را جمع میکنند هیچ منفعت اقتصادی ندارد. بنابراین در این مدت برایم اطمینان حاصل شده است که انگیزه اقتصادیای برای این گرایشات رفتاری من وجود ندارد.

وقتی وارد لندن شدم، به تدریج دریافتم که همان خصایص با همان شدت گذشته با من همراه هستند. در ساختمانی زندگی میکنم که هزینه آب، برق و گاز بخشی از همان کرایه است و هر قدر بیشتر یا کمتر مصرف کنید، بر کرایه شما تأثیری ندارد. اما کماکان رفتاری دوستانه با انرژی و محیطزیست داشتن بخشی از زندگی من در اینجاست. به تدریج به این نتیجه رسیدم که آن حس ملیگرایی نیز تأثیری در تداوم یافتن این رفتارها نداشته است. حتی اینجا مثل ایران هم نیست که آب منبع کمیابی باشد، تولید و مصرف برقشان نزدیک به هم شده و ذخیره نیروگاهیشان کاهش یافته باشد و ... . اما من باز هم با انگیزههای دیگری برای اینگونه زندگی کردن دارم. ریشههایی بسیار عمیقتر از آنکه فراوانی یک محصول، خارج شدن از مرزهای ملی یا نپرداختن هزینه بتواند بر آنها تأثیری بگذارد.

اگر مثل کولبرگ معتقد باشیم که مرحلهای از رشد اخلاقی وجود دارد که در آن مرحله، معیارهایی جهانشمول مبنای کنش افراد قرار میگیرند – یعنی افراد از حد رفتار کردن بر مبنای منفعت فردی خود، منفعت گروههای خانواده و گروههای نزدیک به خود، منفعت و در نظر گرفتن اجتماع یا جامعه خود فراتر میروند - آنگاه سفر به غرب و تجربه کردن کشور، آدمها و شرایطی بسیار فراتر از من، خانواده و کشورم، به من نشان داد که رسیدن به این مرحله از کنش امکانپذیر است. با تمام وجود احساس کردم که برای چیزی فراتر از صرفه اقتصادی خودم، منفعت گروههای نزدیک به من و ملاحظه کردن اقتصاد ملی کشورم، به محیطزیست، انرژی و عاقبت زندگی بر روی کره زمین حساس هستم.

رسیدن به این درک از خود، تجربه زیبایی بود. اما مهمتر از آن، اندیشیدن درباره ریشههای این گرایش رفتاری است. تا همینجای کار بیشتر از گذشته به لزوم وجود جنبشهای زیستمحیطی ایمان آوردهام. به علاوه، بیش از گذشته به اینکه چنین جنبشهایی بتوانند تأثیری در سرنوشت این زیستکره داشته باشند امیدوار شدهام. ریشه این امیدواری در درک این نکته نهفته است که باور کردهام میتوان انسانی با اخلاقیات فرامتعارف (به تعبیر کولبرگ) و متعهد به زیستمحیط، انرژی و درست مصرف کردن در آستین جامعه مدرن پرورانید.

نکتهای که باقی میماند، تأمل کردن درباره چگونگی انجام این کار است. متأسفانه جامعهشناسی، انسانشناسی و روانشناسی زیستمحیطی در جهان بیش از سه دهه سابقه ندارند و در ایران نیز از آنها خبری نیست. اما لزوم آنها به شدت احساس میشود. باید بیش از هر زمان دیگری – خصوصا در کشورهای در حال توسعه و ایران که ظاهرا در حال توسعه است و عواقب زیستمحیطی ناشی از توسعه نامتوازن و بهرهگیری نامناسب از طبیعت را تجربه میکنند – به فرایندهایی که سبب میشوند افراد رفتارهایی دوستانه با انرژی و محیطزیست در پیش بگیرند، توجه شود. تجربههای کودکی، اطلاعات و ارقام، ارتباط برقرار کردن از راه هنر با طبیعت، انگیزههای دینی و اخلاق مدرنی که جنبشهای طرفدار محیطزیست از آنها طرفداری میکنند، همگی میتوانند در خدمت این کار درآیند.

نشانههای تلاش برای رسیدن به این آگاهی و وجدان زیستمحیطی را امروز در جامعه انگلیس به روشنی میتوان دریافت. شهردار لندن از برنامهای 20 ساله برای کاهش آلودگیهای شهر لندن و کاهش مصرف انرژی برای رسیدن به رکورد پاکترین شهر دنیا خبر میدهد. کودکان در مدارس دروسی درباره آلودگی زیستمحیطی و رفتار دوستانه با طبیعت مطالعه میکنند. دانشآموزان دبیرستانی در هر کتاب زبان خارجی، چند درس درباره دوستی با انرژی و محیطزیست میخوانند و جالب اینکه باید متنی درباره رفتارهای زیستمحیطی مناسب به زبان خارجی بنویسند. اگرچه در لندن – به استثنای برخی مناطق مرکزی شهر – آلودگی هوا را احساس نمیکنید و غالبا از ذرات معلق در هوا خبری نیست، ولی هشدارهای زیستمحیطی به جای خود باقی هستند.

مقایسه تجربه زندگی در ایران و لندن با حفظ گرایشهای رفتاری یکسان در قبال محیطزیست به من نشان داد که میتوان با شناخت ریشههای رفتارهای درست در قبال طبیعت، انرژی و منابع این جهان، راههایی برای در پیش گرفتن زندگی جدید با آسیبهای کمتر برای دنیای ما ارائه کرد. اگرچه باور دارم محدودیتهای ساختاری مانع از آن میشوند که همواره رفتاری مناسب داشته باشیم – برای مثال نمیتوان در شرایط فقدان وسایل حمل و نقل عمومی در تهران به کاهش مصرف بنزین امیدوار بود – اما بسیاری از گزینههای رفتاری وجود دارد که اخلاق زیستمحیطی جهانشمول میتواند در خدمت تقویت آنها قرار گیرد.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 19:2 | 
آموزش زبان در ایران و انگلیس

قریب هفت سال پیش (فروردین 1379) یک شب میهمان یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان بودم. تصادفی از او پرسیدم فردا کجا میروید. در پاسخ گفت قصد دارد برای یادگیری زبان آلمانی به یکی از مؤسسات آموزشی مراجعه و ثبت نام کند. آن روزها به عنوان تکلیف دانشگاهی روی مکتب فرانکفورت در جامعهشناسی و بهطور خاص هابرماس کار میکردم و دوست داشتم آلمانی یاد بگیرم تا بتوانم بیشتر درباره موضوع بدانم. از کودکی نیز به این زبان علاقمند بودم. از حمید خواستم اسم من را نیز در کلاس بنویسد. یک ماه بعد نوآموز زبان آلمانی در یکی از مراکز آموزشی تهران بودم که زیر نظر مؤسسه گوته در آلمان کار میکرد.

فراگیری آلمانی برای من فقط دو ترم و قریب 5 ماه میسر شد. طبق معمول که ازدواج کردن در ایران فرایندی دشوار و گاه خانمانسوز است، من نیز در دریای پرموج این رخداد افتادم و تا از طوفان حوادث به در آیم، یک و نیم سال زمان از دست رفت. در این مدت زبان آلمانی که جای خود دارد، زبان مادری را نیز رها کردم. از مهرماه سال 1380 نیز دانشجوی دوره دکتری شدم (بخوانید عمله دوره دکتری شدم). به مدت سه سال درسهایی را گذراندم که ربطشان با جامعهشناسی سیاسی را نمیفهمیدم. از آن بدتر به سختی میشد فهمید نقش استاد درس چیست. به مدت سه سال عادت کردم که همه وقتم را صرف نوشتن پروژههای درسی کنم.

در این مدت هرگز یک کلمه آلمانی نخواندم. اما گاه و بیگاه متون آلمانی را که میدیدم یا به شبکههای آلمانی زبان ماهواره که گوش میدادم تعجب میکردم که همه دانش من از زبان آلمانی کارآمد بود و میتوانستم کلمات و جملاتی را که آموخته بودم در گفتههای گویندگان تشخیص دهم.

از زمان آغاز یادگیری آلمانی شش و نیم سال گذشت تا پا به لندن گذاشتم. به دلایلی این توفیق نصیبم شد که در لندن دوباره آلمانی بخوانم. تجربه 50 روز یادگیری مجدد زبان آلمانی چند نکته را برایم روشن کرد که میتواند نشان دهنده برخی نواقص نظام آموزش زبانهای خارجی در ایران باشد.

  1. من فقط ۵ ماه آلمانی در یک موسسه خصوصی خوانده بودم. در حالی که قریب 7 سال در دوران دبیرستان و 10 سال هم در دانشگاه انگلیسی خواندهام. به جرأت میتوانم بگویم هر یک روز آلمانی خواندن من با 1 ماه انگلیسی خواندنم برابری میکند. نوع آموزش آلمانی در آن موسسه به گونهای بود که وقتی بعد از شش سال و نیم دوباره به کتابهای آموزشی آلمانی نگاه کردم، ابدا احساس نکردم چیزی را فراموش کردهام. اما حتما به یاد دارید وقتی خردادماه کتاب زبان را میبستیم و مهرماه بعد از یک تابستان کتاب جدید را میگشودیم، روز از نو، روزی از نو بود. انگار نه انگار که ما انگلیسی خوانده بودیم.
  2. در کتاب آموزش آلمانیای که در ایران میخواندم و در کتابی که اینجا میخوانم، زندگی واقعی یک انسان شهری در جریان بود و هست. انسانی که از خودش، دیگران، ارتباط با دوستان، ابراز احساسات کردن و ... حرف میزند. محتوای کتابهای آموزش آلمانی که من تجربه کردهام، کاربرد زبان در زندگی روزمره است. به همان صورتی که مردم آلمان به کار میبرند. بنابراین امروز احساس میکنم اگر وارد آلمان شوم میتوانم خرید کنم، در رستوران غذا سفارش دهم و از پاسخهای گارسون رستوران سر در بیاورم. اما انگلیسیای که من تا سال چهارم دبیرستان خواندم درباره هر چیزی بود غیر از زندگی روزمره. درباره ساختار زندگی زنبور عسل، معلولین، جنگ تروا و هزار چیز دیگر در این کتابها مطلب پیدا میشد اما هرگز چیزی درباره زندگی مردم و اینکه وقتی وارد یک کشور انگلیسی زبان شدید چگونه یک تاکسی بگیرید و یک اتاق هتل رزرو کنید در این کتابها پیدا نمیشد. بنابراین وقتی وارد لندن شدم فهمیدم اگرچه میتوانم متنی به قلم هابرماس یا پارسونز را به فارسی ترجمه کنم، اما در ارتباط برقرار کردن با کتابدار کتابخانه سواس و پرسیدن چند سوال ساده مشکل دارم. انگلیسیای که من یاد گرفته بودم مخصوص سکوت بود.

 

این تجربه یک نکته قابل توجه را بر ما روشن میکند. هنوز نخبهگرایی و گریز از واقعیت بر نظام آموزش و پرورش ما حاکم است. این امر در نظام آموزش زبان در ایران آشکارتر است. کتابهای آموزش زبان (حداقل در دورانی که من درس میخواندم) چنان به دانشآموزان زبان انگلیسی میآموختند گویی این جماعت میخواهند استاد ادبیات انگلیسی شوند. شاید هم این بخشی از ایدئولوژی غالب بر نگارش کتاب درسی بوده است. به هر حال این گونه نگارش کتابهای آموزش زبان دانشآموزان را از محتوای زندگی اجتماعی یک کشور انگلیسی زبان که غالبا فرهنگشان به انگارهای ایدئولوژیک نظام آموزشی ما ربط نداشت، دور نگه میداشت.

دانشآموزان انگلیسی زبانهای خارجی را در چارچوب زندگی روزمره خودشان درک میکنند. یادگیری زبان خارجی نوعی وارد شدن به دنیایی دیگر است. دنیایی که شباهت های زیادی به دنیای خود دانش آموز دارد. از همین رو با تمام شدن کلاس درس آلمانی، تجربه یادگیری خاتمه نمییابد. او یاد میگیرد که به زبان آلمانی چگونه میتوان زندگی روزمره را توصیف کرد. لذا تجربه آموزش زبان همیشگی است. اما من یاد میگرفتم که نیوتون ساعتش را به جای تخممرغ در آب جوشاند. این متن به زبان فارسی هم برایم اهمیتی نداشت چه رسد به زبان انگلیسی.

فاجعه زمانی بیشتر آشکار میشود که چندین سال زبان عربی میخوانیم و به ندرت دانشآموزی یافت میشود که بتواند همین قرآن که کتاب دینی خودش است را بخواند و بفهمد. اما در انگلستان دانشآموزان تا پایان دوران دبیرستان دو زبان خارجی را میآموزند و میتوانند به عنوان درس اختیاری زبان سوم را نیز انتخاب کنند.

در همین خصوص خوب است به تجربهای که چند روز پیش در سواس داشتم اشاره کنم. پشت میز کتابخانه سواس مشغول مطالعه بودم که یک دختر خانم ژاپنی و یک آقا پسر که ظاهرا به انگلیسیها میماند با هم شروع به صحبت کردند. ندیده بودم کسی در کتابخانه سواس حرف بزند آن هم با صدای بلند. ولی این دو نفر که نفهمیدم چگونه همدیگر را کشف کرده بودند بعد از رد و بدل کردن چند کلمه انگلیسی شروع کردند به فارسی صحبت کردن. در جایی مثل سواس که مرکز مطالعات خاورمیانه و آفریقا و شرق آسیاست، فارسی صحبت کردن دو دانشجو جای تعجب ندارد. جالب این بود که خانم ژاپنی متولد توکیو و آقا پسر کرهای بودند. نیم ساعتی که با هم حرف میزدند کمابیش به صحبتهایشان گوش دادم. البته لازم نبود استراق سمع کنم. به اندازه کافی بلند حرف میزدند که همه بشنوند. لهجه داشتند ولی فارسی را درست حرف میزدند. انگلیسی را رها کرده و با هم فارسی حرف میزدند. در این احوال به این میاندیشیدم که چگونه نظام آموزشی میتواند زبان فارسی چنان به این دو نفر آموخته باشد که به این راحتی با هم صحبت کنند. بیش از هر چیز احتمال میدادم دانشجوی شاخهای از مطالعات درباره ایران باشند.

اگر دو نفر ژاپنی و کرهای توانسته بودند فارسی را به این خوبی در محیطی غیر از ایران بیاموزند، حتما راهی هست که ما هم در همان ایران خودمان انگلیسی به درد بخور را در کنار دیگر متون انگلیسی بیاموزیم. البته این خطر هست که به این طریق بیشتر بتوانیم از رسانههای دنیا استفاده کنیم و آن وقت معلوم نیست چه خواهد شد.

آموزش زبان خارجی میتواند توأم با تجربه فرهنگی جدید و فضای جدیدی از زیستن نیز باشد. به علاوه خوب است میان دنیای واقعی و دنیایی که در زبان جدید تصویر میشود رابطهای وجود داشته باشد. کتابهای عصر ما که از این دو محروم بودند.

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در پنجشنبه 3 اسفند1385 و ساعت 0:15 | 
اجتماع محلی و کتابخانه محله (قسمت دوم)

باور کنید وقتی از خانه، خانواده و وطن دور هستید، و دائم از همه اخباری که می‌شنوید و می‌بینید بوی جنگ و آینده‌ای مبهم به مشام ذهن‌تان می‌رسد، نوشتن درباره مدیریت شهری در لندن کار دشواری است. حس و حالی برای نوشتن نمی‌ماند. دائم باید به روزهای پس از جنگ و به عراقی دیگر فکر کنید. نمی‌دانم شاید جنگ داخلی و به قول دوستی که در یادداشتی درباره یکی از مطالبم نوشته بود «میهمانی کروزها»، خیالی راحت برایم باقی نگذاشته است تا با شور بنویسم. فقط به این امید می‌نویسم که جنگی رخ ندهد و شهری برای ایران من، شما و جگرگوشه‌های ما باقی بماند تا به مدیریت شهری آن بیندیشیم. باید جای من باشید و دائم خود را با مردم شهر لندن مقایسه کنید و از درد در درون فریاد برآورید و ساکت بر جای بنشینید. درد این‌که مردمی، این‌چنین راحت به صندلی‌های قطار تکیه زده‌اند، سر کارشان می‌روند، درس‌شان را می‌خوانند، هر روز مسابقه رقص روی یخ و تمرین خوانندگی و هر کوفت و مرض دیگری می‌بینند تا خوش باشند. آن‌گاه مردم ما، من، شما و همه آن‌چه دوستش می‌داریم، به ضیافت موشک‌های بالستیک و بمب و بدمستی و خشونت و عربده‌کشی سربازان این جماعت دعوت می‌شوند. چه احساس بدی است میان این جماعت غریبه بودن و درباره‌شان نوشتن. نمی‌دانید چه زجر آور است که ببینید این جماعت خانه‌های 2 قرن گذشته را با چه دقتی پابرجا نگه می‌دارند و با چه ظرافت و وسواسی به آوار کردن خانه‌های مردم من چشم دوخته‌اند. نمی‌دانم دست تقدیر است، طمع و توطئه سیاست‌اندیشان این جماعت است، یا فریب ایدئولوژی یا دوباره پاندول تاریخ ایران قصد دارد هرج و مرج و آشوبی دیگر به پا کند، هر چه هست چه تلخ، متعفن و نامنصفانه است جنگی که عقل از درک آن در می‌ماند. کاش فقط صدایم به عرش می‌رسید تا بگویم ...

 

 

در کوچه و خیابان‌های باروی گرینیچ که قدم بزنید خیلی زود متوجه می‌شوید که افرادی از کشورهای مختلف در این منطقه زندگی می‌کنند. سیاه پوستان تا آن‌جا که من می‌فهمم در این جامعه جذب شده‌اند. اما بقیه قومیت‌ها و ملیت‌ها نیز فراوان در این منطقه – تقریبا مثل هر جای دیگر لندن - دیده می‌شوند. اما در این منطقه تعداد هندی‌ها، پاکستانی‌ها، چینی‌ها و مردم کشورهای آفریقایی زیاد هستند. میزان اختلاط قومی و نژادی به حدی است که هیچ مسأله غیرعادی در عرصه عمومی درخصوص روابط میان قومیت‌ها و نژادها ندیده‌ام. دوستی و زندگی مشترک در قالب ازدواج یا دوستی نیز میان این گروه‌ها زیاد است. در مطلبی دیگر به مبانی اقتصادی حل شدن مسائل قومی و نژادی در جامعه انگلیس نیز خواهم پرداخت.

کتابخانه عمومی در زندگی اجتماعی باروی گرینیچ نقشی مهم ایفا می‌کند. باروی گرینیچ به 16 منطقه کوچک‌تر تقسیم شده است که هر منطقه یک کتابخانه عمومی دارد. کتابخانه تصویری از زندگی اجتماعی در هر منطقه را ارائه می‌کند.

  1. کتاب‌های موجود در کتابخانه بر اساس نیازمندی‌های افراد منطقه تهیه و سازماندهی می‌شوند. البته بخشی از کتاب‌ها عمومی است. ولی در هر کتابخانه یک بخش خاص برای کتاب‌هایی به زبان‌های دیگر وجود دارد. از این‌که در کتابخانه وولیج (یکی از 16 منطقه باوری گرینیچ) هیچ کتاب فارسی وجود نداشت ولی کتاب‌های زیادی به زبان‌های هندی، چینی، بنگالی، عربی و نزدیک به 10 زبان دیگر وجود داشت تعجب کردم. فکر کردم این هم بخشی از تحویل نگرفتن ایرانی‌ها در این شهر است. اما علت چیز دیگری است. در این منطقه ایرانی‌ها زیاد نیستند و اجتماع فارسی‌زبانان وجود ندارد. لذا کتابخانه نیز کتاب فارسی ندارد. کتابخانه در بخش کتاب‌های خارجی، کتاب‌هایی به زبان‌های اجتماعات غیربومی موجود در منطقه نگهداری می‌کند. آمارهای منطقه‌ای قطعا برای تعیین کردن نیازهای اجتماع محلی به کار گرفته می‌شوند.
  2. کتابخانه فقط جایی برای قرض گرفتن کتاب نیست. برای دریافت هر گونه اطلاعاتی درباره زندگی شهری، حقوق شهروندی، نشانی‌ها، خدمات شهری و خلاصه همه سؤالاتی که شهروند می‌تواند درباره زندگی در شهر یا منطقه خود داشته باشد، می‌توان به کتابخانه مراجعه کرد.
  3. به این ترتیب مشخص می‌شود که کتابخانه جایی است که در آن آدم‌هایی با تخصص لازم برای راهنمایی کردن شهروندان در این زمینه‌ها وجود دارد. منابع اطلاعاتی لازم برای این کار نیز در کتابخانه نگهداری می‌شود.
  4. در کتابخانه چند دستگاه کامپیوتر متصل به اینترنت وجود دارد که می‌توانید از آن‌ها برای ارتباط با منابع اطلاعاتی لازم استفاده کنید.
  5. کتابخانه محله جایی است که در همان فضای ورودی آن می‌توانید کلیه آگهی‌های عمومی درباره زندگی شهری، تغییر قوانین، ارائه خدمات عمومی، برنامه‌هایی که قرار است توسط دولت یا سازمان‌های داوطلبانه در منطقه اجرا شود و ... را ببینید. آگهی‌های زیر بخشی از مطالبی است که در ورودی کتابخانه وولیج نصب شده بود:

 

آگهی شماره 1. دعوت زنان به مشاوره خانواده.

به زنان منطقه توصیه شده بود که اگر با شوهرشان مشکل دارند، شوهرشان حقوق آن‌ها را رعایت نمی‌کند (از کلمات توهین‌آمیز استفاده می‌کند، مدت زمان زیادی بدون وقفه و استراحت آن‌ها را با اتومبیل در جاده حرکت می‌دهد، بدون رضایت زن فعالیت جنسی انجام می‌دهد، به نیازهای عاطفی وی توجه نمی‌کند و ...) با این دفتر تماس بگیرند.

 

آگهی شماره 2. اطلاع‌رسانی درخصوص قوانین جدید رعایت حقوق حیوانات خانگی. از مردم محل خواسته شده بود برای اطلاع از قانون جدید پارلمان درخصوص رعایت حقوق حیوانات به پایگاه اینترنتی خاصی مراجعه کنند.

 

آگهی شماره 3. اطلاعاتی درخصوص برنامه شهرداری منطقه برای آماده‌سازی مردم جهت مبارزه با استعمال دخانیات.

 

و قریب پنجاه عدد از این آگهی‌ها که مردم محل را نسبت به همه چیز آگاه می‌کنند در تابلوی کتابخانه نصب شده است. در ضمن کتابخانه آرشیوی از فیلم و موسیقی نیز دارد که مردم می‌توانند با کرایه کردن آن‌ها فیلم و موسیقی هم مصرف کنند.

یادم هست قبل از آمدن به لندن 8 جلد کتاب که در پایگاه اینترنتی دانشگاه شیراز و دانشگاه شهید چمران اهواز یافته بودم به کتابخانه دانشگاه تربیت مدرس سفارش دادم تا از طریق امانت بین کتابخانه‌ای برایم فراهم کنند. هیچکدام میسر نشد. کتابخانه‌های مذکور گفته بودند موجود نیستند. همان موقع که کتابخانه دانشگاه شهید چمران گفت کتاب مذکور نیست، دوستی در اهواز ظرف یک روز همان کتاب را از کتابخانه دانشگاه شهید چمران گرفت و برایم کپی کرد. منظور این‌که کتابخانه یک مرکز آکادمیک بزرگ نظیر دانشگاه شهید چمران به دانشجوی دکتری و درخواست دانشگاهی نظیر تربیت مدرس هیچ وقعی نمی‌نهد و کتابدار عزیز برایش راحت‌تر است که بگوید نداریم. اما در کتابخانه وولیج که یک کتابخانه عمومی است، ظرف یک هفته می‌توانند کتابی را که خودشان ندارند و در کتابخانه‌های عمومی دیگر در شهر لندن وجود دارد برای شما مهیا کنند.

هر بار که پا به کتابخانه بگذارید تعدادی بین 15 تا 20 نفر را می‌بینید که نشسته‌اند و از امکانات کتابخانه استفاده می‌کنند. کتاب‌ها نیز از جنسی هستند که رغبت برای خواندن آن‌ها وجود دارد. برایم جالب بود که کتابخانه وولیج قریب 20 جلد کتاب درباره موضوع «اسلام چیست» در خود جای داده بود. ماهیت کتاب‌های موجود در کتابخانه نیز عمومی بودن آن‌را ثابت می‌کند. وقتی به ترکیب کتاب‌های کتابخانه وولیج نگاه می‌کردم، یاد کتابخانه عمومی نزدیک خانه خودمان در اراک افتادم. 80 درصد کتاب‌های این کتابخانه را کتاب‌های کمک درسی و تست و کنکور تشکیل می‌داد. انگار همه اهل محل می‌خواستند کنکور شرکت کنند. اما کتابخانه وولیج چنین نیست. کتاب‌ها برای تولید آگاهی اجتماعی، سرگرم شدن، دانستن، کسب اطلاعات و تقویت زندگی مدنی سازماندهی شده‌اند. کتابخانه بخش مهمی از حیات فرهنگی منطقه وولیج را سامان می‌دهد. کتابخانه فضایی برای هویت شهری و شهروندی ایجاد کرده است. شاید به همین خاطر است که یکصدمین سال تأسیس یکی از 16 کتابخانه عمومی منطقه گرینیچ در سال 2006 با اهمیت بسیار جشن گرفته می‌شود.

برای آگاهی بیشتر درباره همه این‌ها که نوشتم می‌توانید به سایت‌های زیر مراجعه کنید:

Http://www.greenwichpartnership.org.uk

 

http://www.greenwich.gov.uk/greenwich-strategy-2006

 

در ضمن یکی از دوستان لطف کرده‌اند و یادآور شده‌اند که قلم وبلاگ را تغییر دهم امیدوارم این تغییر به بهتر شدن آن بینجامد.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 1 اسفند1385 و ساعت 1:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar