تبليغاتX
سفر به دیگری
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
توفیق اجباری (5) – تا روز افتتاحیه

به ترمینال شرق رسیدم. بر خلاف همیشه که از سواری‌های تهران-شمال متنفرم و ترجیح می‌دهم تحت هر شرایطی با اتوبوس مسافرت کنم، این بار راهی تعاونی سواری‌ها شدم و بعد از یک ساعت معطلی صندلی عقب یک سمند نشستم و راهی شدیم. طبق معمول عادت ندارم حرف بزنم. از اون‌هایی که داخل ماشین زیاد حرف می‌زنند هم خوشم نمیاد بالاخص اگر طرف فکر کند ماشین خودش و با موبایلش بلند بلند حرف بزند. برخی هم که کیف می‌کنند موقع حرف زدن با موبایل قدرتشان یا کسب و کارشان را به بقیه نشان بدهند. این دفعه گیر یکی از همین جور آدم‌ها افتاده بودم. ولی تحمل کردم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 9:18 | 
توفیق اجباری (4) – اعزام به ساتر
راهی اتاق شوند و استراحت کنند. قرار شد هر هشت نفر با هم اسم بنویسند و یک اتاق بگیرند. دو ساعتی طول کشید تا بالاخره اتاق گرفتم. البته اتاق موقت بود و تا سه روز بعد که از مرخصی بازمی‌گشتیم، اتاق‌ها عوض شده و نفرات اتاق‌های جدید مشخص می‌شدند.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 0:31 | 
یاد دلتنگی
متن زیر را در تاریخ ۹ بهمن ۱۳۸۵ نوشتم. متن وقتی نوشته شد هویتی مستقل از نویسنده خود می یابد. گاهی اوقات حتی دست بردن در آن برای نویسنده هم دشوار است. این متن هنوز برای خودم تلنگر است. امشب نوشته ای خواندم از دوستم رضا کلاهی که یاد این متن را در دلم زنده کرد. تصور می کنم هنوز می توان به عنوان یک پست حداقل برای آن ها که آن را نخوانده اند استفاده کرد. گمان می کنم برای خیلی از ما دلتنگی متاع نایاب این نیمه شب های رمضان است.

 در ستایش دلتنگی

از روزی که وارد لندن شدم، از این‌که دلتنگ چیزی جز خانواده نبودم تعجب می‌کردم. از من این همه بی‌دردی بعید بود. کم کم داشت باورم می‌شد حال و هوای غرب مرا تغییر داده است. دلم برای دلتنگ شدن لک زده بود؛ برای دلتنگی‌ای که از زمین بلندم کند. سال‌هاست که به همنشینی دلتنگی خو کرده‌ام. نمی‌دانم این سهمی از روح شرقی یا تکه‌ای از دیوانگی است که خداوند روزی من ساخته است. این چهل روزی که دلم به سرزمین غصه‌ها سرک نکشیده بود، پرسش کردن را فراموش کرده بودم. البته پرسش‌های زیادی درباره سیاست، غرب و خیلی مقولات دیگر از خودم و بقیه پرسیدم، نوشتم و درباره آن بحث کردم. اما این سوالات از آن دست نیستند که چون نسیمی به هستی آدمی بوزند یا چون طوفان کویر سوزان باشند. حکایت پرسش‌های روزهای دلتنگی، حکایت باران روزهای نیمه‌تاریک ابری است. تا دل آسمان نگیرد و ابرها روی زیبای خورشید را نپوشانند، باران نخواهد بارید تا خاک بوی بهار بگیرد و شاخه‌های نرگس، پاک پاک، تن از غبار بشویند.

دلتنگی مایه زنده شدن است. دلتنگی و امید از یک جنس‌اند. فقط در سایه‌سار دل‌های حزن‌آلود است که می‌توان کمی بیشتر به پرسش از فراتر از من، این‌جا که ایستاده‌ام و آن‌چه دارم فکر کرد. وقتی دلمان می‌گیرد و البته نه وقتی بدبختی و فلاکت روزگارمان را سیاه کرده است، دنیا آماده می‌شود تا رنگ تازه‌ای بگیرد.

عیب دنیای ما توسعه‌نیافته‌های اقتصادی و اجتماعی این است که سیاهی تهوع‌آور روزمرگی برای زیستن را جایگزین حزن و دلتنگی نوآور و امیدپرور کرده است. عیب سرمایه‌داری توسعه‌یافته – و البته نه تمدن غرب که فقط سرمایه‌داری یکی از عناصر آن است؛ و البته نه همه عناصر این دنیا – نیز آن است که می‌کوشد تا حزن‌زدایی کند. اسطوره‌های دینی آدم‌های دنیای توسعه‌نیافته و خصوصا نسخه‌ای از این موجودیت‌های اسطوره‌ای شده که در پیچ و خم مغزهای کوچک اما پردغل سیاست‌اندیش خلق می‌شوند، به اندازه مدونا، مایکل جکسون و مجلات سکس سرمایه‌داری، حزن‌زدایی می‌کنند. این‌ها دو سر یک طیف‌اند که هدف‌شان گریزاندن از پرسش‌های بنیادبرانداز است. هر دو برای آنند که آدمیان توهم آرامش بگیرند. جالب این‌که هر دو می‌کوشند تا تنهایی آدمی را به دیار فراموشی تبعید کنند. یکی آدمی را راهی دنیای پرهیاهوی اسطوره‌هایی بی‌تغییر و بازمانده از گذشته‌ای دور؛ و دیگری به شلوغی اسطوره‌های هر لحظه نوپدید دعوت می‌کند. هر دو آدمی را به قدر قدرت‌شان از یک لحظه زیبای وجود، از لحظه دلتنگی دور می‌کنند.

از رهاوردهای سفر، فرصت مغتنم دلتنگ شدن است. خصوصا آن‌که فرصت داشته باشیم درباره آن‌چه دلتنگش هستیم تأمل کنیم. سفر راه دنیای طرب را برای اهل حزن هموارتر خواهد کرد. بزرگی می‌گفت مولانا عمری در طلب بود و چون یافت در طرب بود. حزن و دلتنگی جاده طلب را قدم به قدم نشانه‌گذاری می‌کنند، تا سرمنزل طرب. تنها لازم است به شاخه‌های نرگس بعد از باران فکر کرد. ابرها ماندنی نیستند. دروغگو آنانی هستند که از میان بردن ابرها را وعده می‌دهند یا آن‌ها که گمان می‌کنند تاریکی خفقان خورشید چون هوای مه‌گرفته، تیره و ابرآلود عصرهای بهار زندگی‌زاست. آدمیان همیشه مسافر، از دیروز تا فردای تاریخ به دلتنگی و حزن، بی‌حساب محتاج‌اند.

امشب دلم گرفته است ...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 2:43 | 
توفیق اجباری (3) – روز اول پادگان

بعد از ظهر 31 تیرماه از بابلسر راهی تهران شدم. چون به تجربه دریافته‌ام وقتی مسافرت می‌روم نمی‌توانم کتاب بخوانم و به کارهایم برسم، فقط کتاب فرهنگ سیاسی ایران نوشته محمود سریع‌القلم را با خودم برداشتم. ده صفحه که از آن خواندم اتوبوس نزدیکی‌های بابل بود. ارزش خواندن نداشت، کتاب را بستم و خوابیدم. فردا صبح ساعت 5 راهی پادگان شدم تا سر ساعت 6 خودم را معرفی کرده باشم. دست خودم نیست، هیچ وقت یاد نخواهم گرفت که ساعت و تاریخ در این کشور اصلا پدیده قابل اعتنا و دقیقی نیست.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 17:26 | 
توفیق اجباری (2) – تا روز آغاز
از اول امسال بحث سربازی رفتن من مطرح بود. پیرمرد که بخواهد سربازی برود همین می‌شود. ایام عید بود که به شکلی بسیار اضطراری متوجه شدم که فقط تا 18 اردیبهشت فرصت دارم برگه آماده‌باش برای اعزام به خدمت را دریافت کنم. این در حالی بود که هنوز با دانشگاه تربیت مدرس تسویه حساب نکرده بودم. ماجرای تسویه حساب با دانشگاه تا اواخر فروردین به طول انجامید. بسیار سختی کشیدم و دریافتم که نوشتن رساله کاری بس آسان‌تر از درافتادن با بخش اداری دانشگاه است. به هر حال اول اردیبهشت نامه تسویه با دانشگاه و رفتن به اداره نظام وظیفه آماده بود. تازه متوجه شدم که باید دفترچه
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 22:43 | 
توفیق اجباری (1) – آغاز
بیش از 45 روز است که چیزی ننوشته‌ام. البته منظورم نوشته‌های وبلاگی است. قریب 1 ماه را در دوره آموزش نظامی – دوره رزم مقدماتی – سر کردم و از لحظه‌ای که رزم مقدماتی تمام شد، رزم پیشرفته شروع شد. منظورم اسباب‌کشی است، که به‌واقع رزم پیشرفته‌ای با چند روز و شاید چند هفته بی‌نظمی، به هم ریختگی و از دست رفتن رشته کار و زندگی است. می‌گویند فرانسوی‌ها هر سه اسباب‌کشی را برابر با یک آتش‌سوزی می‌دانند، اما احتمالا منظور آن‌ها اسباب‌کشی خانه‌های مبله فرانسوی است. در ایران هر سه آتش‌سوزی برابر یک اسباب‌کشی است. به هر حال، 45 روز فرصتی برای نوشتن نداشتم.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 0:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar