تبليغاتX
سفر به دیگری
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
قوها و زمستان

این روزها نمی دانم باید چه چیزی نوشت. حال خوشی ندارم. همه دلخوشی ام شده است بازیگوشی های علی و حرفهایی که با همه پاکی کودکی اش گاه و بیگاه طرب انگیز می شود. یک ماهی هست که همه شیطنت زندگی را در چشم چشم کردن دنبال دو قوی مهاجری که در آبگیر رو به روی خانه مان میهمان شده اند خلاصه کرده ام. دو سه هفته پیش که آمدند یک جفت بودند و این روزها می بینم که سه جفت شده اند. آرام و ساکت میان آب ها گشت می زنند و هر بار که جاده بابلسر به فریدونکنار را طی می کنم، امیدوارانه به دنبالشان می گردم تا حضورشان را درک کنم.

اما قوهای مهاجر و بقیه پرنده هایی که چند وقتی هست صبحگاهان در میان سکوت، صدای دلنشین خود را از دریا تا آبگیر طنین انداز می کنند، پیام آور پاییزند و تلخ تر این که همه زیبایی این صداها و سفیدی قوها را باید با سردی زمستانی این روزها و این روزهای زمستان تقسیم کنم. کنار میدان مرکزی شهر، هر روز صبح، وقتی قرار است زندگی آغاز شود، مردمانی نشسته اند که سینه های خونین و سرهای نیمه بریده پرندگان مهاجر را معامله می کنند. پرهایشان را شکسته اند و پوست شان را به خون آغشته اند.

وقتی بهار هست کسی پرنده های این دیار را نمی کشد و وقتی زمستان است هر پرنده ای را - حتی مهاجر و دل به آرزوی پرواز سپرده - می توان به بند کشید و سر برید. چه گول زننده است سفیدی زمستان چرا که در سیاهی قیراندود شبهای زمستانی است که پرنده های مهاجر را برای معامله ای دنیایی به خون می کشند.

دلم پیش قوهای آبگیر جلو خانه است. هر روز که می بینمشان به خودم می گویم هنوز زندگی هست، اما چیزی به من می گوید کاش بروند. وقتی قوها می روند یعنی زمستان رو به پایان است. البته زمستان همواره در کمین است. قوها سفرای امید و زمستان هستند. با همه زیبایی، زندگی را آزین امید می بندند و اما چه تناقض آمیز چشم ها را به فریب زمستان باز می کنند. قوها هر بار می روند و می آیند تا بگویند زمستان قصه ای دائمی است. تا بگویند سفیدی بی انتهای زمستان، سرخی خون پرندگان مهاجر را پنهان می کند.

ساعت به ده صبح نزدیک می شود. آدمیان پرنده ها را معامله کرده اند و اندک اندک میدان را ترک می کنند. می روند تا به کمین پرندگان دیگری بنشینند شب هنگام. راه خانه را در پیش می گیرم. به کنار آبگیر که می رسم، با فریادی خفه به قوها نگاه می کنم و گویی می خواهم بگریم و بگویم چرا نمی روید تا زمستان تمام شود. اما باز هم خیلی آرام راه خانه را در پیش می گیرم و فکر می کنم وای به روزی که قوها بروند و چشم باز کنم و سرمای زمستان را تا عمق استخوان درک کنم. زمستان است.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت 22:41 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar