تبليغاتX
سفر به دیگری
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اطلاع‌رسانی کتاب: ترجمه کتاب روش تطبیقی

یکی از نواقص منابع آموزشی جامعه‌شناسی در ایران، فقدان کتب معتبر و مناسب درباره روش‌های غیرپیمایشی است. اگرچه در یک دهه گذشته کتب متعددی درباره روش تحقیق با تأکید بر روش‌های پیمایشی و استفاده از پرسشنامه تألیف و ترجمه شده است، لیکن تعداد کتب درباره بقیه روش‌ها اندک است. روش تطبیقی یکی از روش‌هایی است که تعداد کتب موجود درباره آن قابل ذکر نیست. یکی دو اثر موجود برای طرح این مبحث نیز کفایت ندارند. اشاراتی جسته و گریخته در کتاب‌های روش تحقیق و برخی آثار و مطالعات موردی درباره روش تطبیقی وجود دارد که نمی‌تواند راهنمای دانشجویان و محققان این عرصه باشد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در جمعه 13 شهریور1388 و ساعت 12:42 | 
اميدوارتر از گذشته

همه ما حق داريم لحظاتي از زندگي را سكوت كنيم و بينديشيم. سكوت همواره نشاني از رضايت، بيم يا از ميدان به در شدن نيست. مي‌خواستم تا آخر سال ننويسم، ولي بازگشت به دنياي تأمل خيلي كمتر از آن‌چه فكر مي‌كردم طول كشيد. احساس مي‌كنم بار ديگر عبارت زير از لويي پاستور بايد راهنماي عمل همه ما باشد.

 

در هر حرفه‌اي كه هستيد، نه اجازه دهيد كه به بدبيني‌هاي بي‌حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد بعضي لحظات تاسف‌بار كه براي هر ملتي (و براي هر فردي) پيش مي‌آيد، شما را به يأس و نااميدي بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاه‌ها، كارگاه‌ها و كتابخانه‌هاي‌تان زندگي كنيد. نخست از خود بپرسيد: من براي يادگيري و خودآموزي‌ام چه كرده‌ام؟ سپس همچنان كه پيش مي‌رويد بپرسيد: من براي كشورم چه كرده‌ام؟ و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان‌انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته‌ايد. اما هر پاداشي كه زندگي به تلاش‌هاي‌مان بدهد يا ندهد، هنگامي كه به پايان تلاش‌هاي‌مان نزديك مي‌شويم، همه بايد حق آن‌را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم: من آنچه را كه در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام.

 

به تأسي از پاستور، دوباره تأمل مي‌كنم، مي‌نويسم و مي‌كوشم تا اميدوار باشم.  

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت 15:54 | 
فراخوان مقاله مجله مطالعات اجتماعی ایران

فراخوان مقاله مجله مطالعات اجتماعی ایران (ویژه نامه مطالعات اجتماعی شمال)

در پی موفقیت دفتر انجمن جامعه‌شناسی مازندران در تدوین و انتشار دومین شماره از مجله مطالعات اجتماعی ایران (دوره اول، شماره 2، 1385) و بنا به درخواست مجدد این دفتر برای انتشار شماره دیگری از این مجله با محوریت مطالعات اجتماعی در حوزه سه استان شمالی کشور، هیئت تحریریه مجله مطالعات اجتماعی ایران با این درخواست موافقت نموده است. بر همین اساس از کلیه اساتید و محققان حوزه علوم اجتماعی که مطالعاتی درباره پدیده‌های اجتماعی در سه استان گیلان، مازندران و گلستان انجام داده‌اند و تمایل به انتشار مقالات مربوطه در مجله مطالعات اجتماعی ایران دارند، دعوت می‌شود مقالات خود را حداکثر تا تاریخ 31/6/1388 به دفتر انجمن جامعه‌شناسی ایران در مازندران ارسال نمایند. لازم به ذکر است که مجله مطالعات اجتماعی ایران بنا به مصوبه کمیسیون بررسی نشریات علمی کشور دارای امتیاز علمی - پژوهشی است.

توضیحات

داوری مقالات بر اساس روال مورد قبول انجمن جامعه‌شناسی ایران صورت می‌گیرد.

نشانی: مازندران – بابلسر – خیابان شهید بهشتی – پردیس دانشگاه مازندران – دانشکده علوم انسانی و اجتماعی – گروه علوم اجتماعی – دفتر انجمن جامعه‌شناسی مازندران – دکتر نادر رازقی.

تلفن تماس:09112533176 دکتر نادر رازقی  یا دکتر محمد فاضلی 09122330727

آدرس پست الکترونیک:  nader.razeghi@gmail.com   یا fazeli114@yahoo.com

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 10:44 | 
وطن

نوشتن دنیای عجیبی دارد. گاهی اوقات هر چه سعی کنی چیزی برای نوشتن در چنته نخواهی داشت. گاهی ذهن چاه بی‌آبی می‌شود که با سطل نمی‌شود در آن آب ریخت و بعد بالا کشید. بهترین کار در این احوال آن است که ننویسی و وقت خودت و دیگران را هدر ندهی. ولی راه دومی هم هست که البته فقط در دنیای مجازی قابل اجراست: از نوشته‌های دیگران استفاده کردن. دوست دارم این‌بار شعری را بنویسم از سیاوش کسرائی که بسیار دوست دارم و صدها بار با صدای همایون شجریان با گوش جان شنیده‌ام و شوریده‌حال، در سکوت فریاد کرده‌ام.

 

وطن وطن نظر فکن به من که من

به هر کجا غریب‌وار که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام

همیشه با تو بوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسیم تو نیک می‌شناسیم

من از درون غصه‌ها و قصه‌ها برآمدم

چه غمگنانه سال‌ها که بال‌ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات

که در خروش آمدی، به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو

که یاد باد اوج‌های تو

کنون گر ز خنجری میان کتف خسته‌ام

اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام

برای تو، به راه تو، شکسته‌ام

سپاه عشق در پی است، شرار و شور کارساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن، سرود شب‌شکاف آن ز چارسوی این جهان

کنون به گوش می‌رسد، من این سرود ناشنیده را به خون خود سروده‌ام

وطن وطن وطن وطن تو سبز جاودان بمان

که من پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو به دور دست مه گرفته

پر گشوده‌ام

وطن وطن وطن وطن تو سبز جاودان بمان

  

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 21:27 | 
قوها و زمستان

این روزها نمی دانم باید چه چیزی نوشت. حال خوشی ندارم. همه دلخوشی ام شده است بازیگوشی های علی و حرفهایی که با همه پاکی کودکی اش گاه و بیگاه طرب انگیز می شود. یک ماهی هست که همه شیطنت زندگی را در چشم چشم کردن دنبال دو قوی مهاجری که در آبگیر رو به روی خانه مان میهمان شده اند خلاصه کرده ام. دو سه هفته پیش که آمدند یک جفت بودند و این روزها می بینم که سه جفت شده اند. آرام و ساکت میان آب ها گشت می زنند و هر بار که جاده بابلسر به فریدونکنار را طی می کنم، امیدوارانه به دنبالشان می گردم تا حضورشان را درک کنم.

اما قوهای مهاجر و بقیه پرنده هایی که چند وقتی هست صبحگاهان در میان سکوت، صدای دلنشین خود را از دریا تا آبگیر طنین انداز می کنند، پیام آور پاییزند و تلخ تر این که همه زیبایی این صداها و سفیدی قوها را باید با سردی زمستانی این روزها و این روزهای زمستان تقسیم کنم. کنار میدان مرکزی شهر، هر روز صبح، وقتی قرار است زندگی آغاز شود، مردمانی نشسته اند که سینه های خونین و سرهای نیمه بریده پرندگان مهاجر را معامله می کنند. پرهایشان را شکسته اند و پوست شان را به خون آغشته اند.

وقتی بهار هست کسی پرنده های این دیار را نمی کشد و وقتی زمستان است هر پرنده ای را - حتی مهاجر و دل به آرزوی پرواز سپرده - می توان به بند کشید و سر برید. چه گول زننده است سفیدی زمستان چرا که در سیاهی قیراندود شبهای زمستانی است که پرنده های مهاجر را برای معامله ای دنیایی به خون می کشند.

دلم پیش قوهای آبگیر جلو خانه است. هر روز که می بینمشان به خودم می گویم هنوز زندگی هست، اما چیزی به من می گوید کاش بروند. وقتی قوها می روند یعنی زمستان رو به پایان است. البته زمستان همواره در کمین است. قوها سفرای امید و زمستان هستند. با همه زیبایی، زندگی را آزین امید می بندند و اما چه تناقض آمیز چشم ها را به فریب زمستان باز می کنند. قوها هر بار می روند و می آیند تا بگویند زمستان قصه ای دائمی است. تا بگویند سفیدی بی انتهای زمستان، سرخی خون پرندگان مهاجر را پنهان می کند.

ساعت به ده صبح نزدیک می شود. آدمیان پرنده ها را معامله کرده اند و اندک اندک میدان را ترک می کنند. می روند تا به کمین پرندگان دیگری بنشینند شب هنگام. راه خانه را در پیش می گیرم. به کنار آبگیر که می رسم، با فریادی خفه به قوها نگاه می کنم و گویی می خواهم بگریم و بگویم چرا نمی روید تا زمستان تمام شود. اما باز هم خیلی آرام راه خانه را در پیش می گیرم و فکر می کنم وای به روزی که قوها بروند و چشم باز کنم و سرمای زمستان را تا عمق استخوان درک کنم. زمستان است.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت 22:41 | 
توفیق اجباری (9) – دولت عقل و مهلکه خودرأیی

از روز اول که برنامه کلاس‌ها را مشخص کردند، در برنامه برخی روزها کلاس همگانی نوشته شده بود. کلاس همگانی یا همایش، کلاسی بود که در حسینیه پادگان برگزار می‌شد و یک سخنران برای کل اعضای هیئت علمی سخنرانی می‌کرد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 14 آبان1387 و ساعت 22:8 | 
توفیق اجباری (8) – درس معرفت‌شناسی

تعداد دانش‌آموختگان رشته‌های علوم انسانی در داخل کلاس زیاد نبود. من، طهمورث بشیریه و فرد دیگری که الهیات خوانده بود و اتفاقا مثل من از رشته مهندسی صنایع راهی علوم انسانی شده بود. کلاس معرفت‌شناسی برقرار بود و استاد درس سر کلاس حاضر شدند. درس شروع شد و به تدریج که پیش رفت بر ابهام‌های اعضای کلاس افزوده شد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 30 مهر1387 و ساعت 7:20 | 
توفیق اجباری (6) – سروان به‌به

وارد سالن شدیم و همه تقریبا روی صندلی‌ها جا شدند و معدودی روی زمین نشستند. سالن بزرگ ولی تعداد اعضای هیئت علمی نیز زیاد بود. بعد از تماشای لحظاتی از نماآهنگ جبهه و جنگ، چند سخنرانی انتظارمان را می‌کشید. قبل از شروع سخنرانی‌ها چند نکته توجهم را جلب کرد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 0:8 | 
توفیق اجباری (5) – تا روز افتتاحیه

به ترمینال شرق رسیدم. بر خلاف همیشه که از سواری‌های تهران-شمال متنفرم و ترجیح می‌دهم تحت هر شرایطی با اتوبوس مسافرت کنم، این بار راهی تعاونی سواری‌ها شدم و بعد از یک ساعت معطلی صندلی عقب یک سمند نشستم و راهی شدیم. طبق معمول عادت ندارم حرف بزنم. از اون‌هایی که داخل ماشین زیاد حرف می‌زنند هم خوشم نمیاد بالاخص اگر طرف فکر کند ماشین خودش و با موبایلش بلند بلند حرف بزند. برخی هم که کیف می‌کنند موقع حرف زدن با موبایل قدرتشان یا کسب و کارشان را به بقیه نشان بدهند. این دفعه گیر یکی از همین جور آدم‌ها افتاده بودم. ولی تحمل کردم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 9:18 | 
توفیق اجباری (4) – اعزام به ساتر
راهی اتاق شوند و استراحت کنند. قرار شد هر هشت نفر با هم اسم بنویسند و یک اتاق بگیرند. دو ساعتی طول کشید تا بالاخره اتاق گرفتم. البته اتاق موقت بود و تا سه روز بعد که از مرخصی بازمی‌گشتیم، اتاق‌ها عوض شده و نفرات اتاق‌های جدید مشخص می‌شدند.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 0:31 | 
یاد دلتنگی
متن زیر را در تاریخ ۹ بهمن ۱۳۸۵ نوشتم. متن وقتی نوشته شد هویتی مستقل از نویسنده خود می یابد. گاهی اوقات حتی دست بردن در آن برای نویسنده هم دشوار است. این متن هنوز برای خودم تلنگر است. امشب نوشته ای خواندم از دوستم رضا کلاهی که یاد این متن را در دلم زنده کرد. تصور می کنم هنوز می توان به عنوان یک پست حداقل برای آن ها که آن را نخوانده اند استفاده کرد. گمان می کنم برای خیلی از ما دلتنگی متاع نایاب این نیمه شب های رمضان است.

 در ستایش دلتنگی

از روزی که وارد لندن شدم، از این‌که دلتنگ چیزی جز خانواده نبودم تعجب می‌کردم. از من این همه بی‌دردی بعید بود. کم کم داشت باورم می‌شد حال و هوای غرب مرا تغییر داده است. دلم برای دلتنگ شدن لک زده بود؛ برای دلتنگی‌ای که از زمین بلندم کند. سال‌هاست که به همنشینی دلتنگی خو کرده‌ام. نمی‌دانم این سهمی از روح شرقی یا تکه‌ای از دیوانگی است که خداوند روزی من ساخته است. این چهل روزی که دلم به سرزمین غصه‌ها سرک نکشیده بود، پرسش کردن را فراموش کرده بودم. البته پرسش‌های زیادی درباره سیاست، غرب و خیلی مقولات دیگر از خودم و بقیه پرسیدم، نوشتم و درباره آن بحث کردم. اما این سوالات از آن دست نیستند که چون نسیمی به هستی آدمی بوزند یا چون طوفان کویر سوزان باشند. حکایت پرسش‌های روزهای دلتنگی، حکایت باران روزهای نیمه‌تاریک ابری است. تا دل آسمان نگیرد و ابرها روی زیبای خورشید را نپوشانند، باران نخواهد بارید تا خاک بوی بهار بگیرد و شاخه‌های نرگس، پاک پاک، تن از غبار بشویند.

دلتنگی مایه زنده شدن است. دلتنگی و امید از یک جنس‌اند. فقط در سایه‌سار دل‌های حزن‌آلود است که می‌توان کمی بیشتر به پرسش از فراتر از من، این‌جا که ایستاده‌ام و آن‌چه دارم فکر کرد. وقتی دلمان می‌گیرد و البته نه وقتی بدبختی و فلاکت روزگارمان را سیاه کرده است، دنیا آماده می‌شود تا رنگ تازه‌ای بگیرد.

عیب دنیای ما توسعه‌نیافته‌های اقتصادی و اجتماعی این است که سیاهی تهوع‌آور روزمرگی برای زیستن را جایگزین حزن و دلتنگی نوآور و امیدپرور کرده است. عیب سرمایه‌داری توسعه‌یافته – و البته نه تمدن غرب که فقط سرمایه‌داری یکی از عناصر آن است؛ و البته نه همه عناصر این دنیا – نیز آن است که می‌کوشد تا حزن‌زدایی کند. اسطوره‌های دینی آدم‌های دنیای توسعه‌نیافته و خصوصا نسخه‌ای از این موجودیت‌های اسطوره‌ای شده که در پیچ و خم مغزهای کوچک اما پردغل سیاست‌اندیش خلق می‌شوند، به اندازه مدونا، مایکل جکسون و مجلات سکس سرمایه‌داری، حزن‌زدایی می‌کنند. این‌ها دو سر یک طیف‌اند که هدف‌شان گریزاندن از پرسش‌های بنیادبرانداز است. هر دو برای آنند که آدمیان توهم آرامش بگیرند. جالب این‌که هر دو می‌کوشند تا تنهایی آدمی را به دیار فراموشی تبعید کنند. یکی آدمی را راهی دنیای پرهیاهوی اسطوره‌هایی بی‌تغییر و بازمانده از گذشته‌ای دور؛ و دیگری به شلوغی اسطوره‌های هر لحظه نوپدید دعوت می‌کند. هر دو آدمی را به قدر قدرت‌شان از یک لحظه زیبای وجود، از لحظه دلتنگی دور می‌کنند.

از رهاوردهای سفر، فرصت مغتنم دلتنگ شدن است. خصوصا آن‌که فرصت داشته باشیم درباره آن‌چه دلتنگش هستیم تأمل کنیم. سفر راه دنیای طرب را برای اهل حزن هموارتر خواهد کرد. بزرگی می‌گفت مولانا عمری در طلب بود و چون یافت در طرب بود. حزن و دلتنگی جاده طلب را قدم به قدم نشانه‌گذاری می‌کنند، تا سرمنزل طرب. تنها لازم است به شاخه‌های نرگس بعد از باران فکر کرد. ابرها ماندنی نیستند. دروغگو آنانی هستند که از میان بردن ابرها را وعده می‌دهند یا آن‌ها که گمان می‌کنند تاریکی خفقان خورشید چون هوای مه‌گرفته، تیره و ابرآلود عصرهای بهار زندگی‌زاست. آدمیان همیشه مسافر، از دیروز تا فردای تاریخ به دلتنگی و حزن، بی‌حساب محتاج‌اند.

امشب دلم گرفته است ...

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 2:43 | 
توفیق اجباری (3) – روز اول پادگان

بعد از ظهر 31 تیرماه از بابلسر راهی تهران شدم. چون به تجربه دریافته‌ام وقتی مسافرت می‌روم نمی‌توانم کتاب بخوانم و به کارهایم برسم، فقط کتاب فرهنگ سیاسی ایران نوشته محمود سریع‌القلم را با خودم برداشتم. ده صفحه که از آن خواندم اتوبوس نزدیکی‌های بابل بود. ارزش خواندن نداشت، کتاب را بستم و خوابیدم. فردا صبح ساعت 5 راهی پادگان شدم تا سر ساعت 6 خودم را معرفی کرده باشم. دست خودم نیست، هیچ وقت یاد نخواهم گرفت که ساعت و تاریخ در این کشور اصلا پدیده قابل اعتنا و دقیقی نیست.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 17:26 | 
توفیق اجباری (2) – تا روز آغاز
از اول امسال بحث سربازی رفتن من مطرح بود. پیرمرد که بخواهد سربازی برود همین می‌شود. ایام عید بود که به شکلی بسیار اضطراری متوجه شدم که فقط تا 18 اردیبهشت فرصت دارم برگه آماده‌باش برای اعزام به خدمت را دریافت کنم. این در حالی بود که هنوز با دانشگاه تربیت مدرس تسویه حساب نکرده بودم. ماجرای تسویه حساب با دانشگاه تا اواخر فروردین به طول انجامید. بسیار سختی کشیدم و دریافتم که نوشتن رساله کاری بس آسان‌تر از درافتادن با بخش اداری دانشگاه است. به هر حال اول اردیبهشت نامه تسویه با دانشگاه و رفتن به اداره نظام وظیفه آماده بود. تازه متوجه شدم که باید دفترچه
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 22:43 | 
توفیق اجباری (1) – آغاز
بیش از 45 روز است که چیزی ننوشته‌ام. البته منظورم نوشته‌های وبلاگی است. قریب 1 ماه را در دوره آموزش نظامی – دوره رزم مقدماتی – سر کردم و از لحظه‌ای که رزم مقدماتی تمام شد، رزم پیشرفته شروع شد. منظورم اسباب‌کشی است، که به‌واقع رزم پیشرفته‌ای با چند روز و شاید چند هفته بی‌نظمی، به هم ریختگی و از دست رفتن رشته کار و زندگی است. می‌گویند فرانسوی‌ها هر سه اسباب‌کشی را برابر با یک آتش‌سوزی می‌دانند، اما احتمالا منظور آن‌ها اسباب‌کشی خانه‌های مبله فرانسوی است. در ایران هر سه آتش‌سوزی برابر یک اسباب‌کشی است. به هر حال، 45 روز فرصتی برای نوشتن نداشتم.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 0:9 | 
صادق زیباکلام و جامعه‌شناسی

آخرین بار که کتابفروشیهای جلوی دانشگاه تهران را جستوجو میکردم کتاب «جامعهشناسی به زبان ساده» دکتر صادق زیباکلام را دیدم اما از آنجا که دنبال کتاب دیگری بودم و وقت هم نداشتم و خیلی هم دل خوشی از کتابهایی که قرار است چیزهای پیچیده را ساده کنند ندارم، تورقی کردم و از کنار آن گذشتم. اما گویی این نوشته آقای دکتر زیباکلام جدی شده است. در تاریخ 16 اسفند 1386 مصاحبهای از ایشان با روزنامه ایران منتشر شد که عنوان بحثبرانگیز «جامعهشناسی علم نیست» را بر خود داشت. این مصاحبه در اصل خلاصه ایدههای زیباکلام در همان کتابی است که ذکر شد. این مصاحبه به چند جهت اهمیت دارد.

  1. همانگونه که در مصاحبه آمده است، پیشفرض و البته پیام کتاب آن است که ما در علوم انسانی عقب هستیم و این شامل همه رشتههای علوم انسانی میشود. این پیشفرض در شرایطی بیان میشود که زیباکلام نیز مثل خیلیهای دیگر از ارائه تعریفی برای عقبماندگی علوم انسانی طفره میرود. وقتی میگوییم در پزشکی یا فیزیک عقب هستیم میفهمم یعنی چه، بالاخره برخی کشورها میتوانند تلسکوپ هابل بسازند، روی ذرات اتمی کارهای خاص انجام دهند، داروی سرطان کشف کنند و ... و ما نمیتوانیم. اما وقتی میگوییم در علوم انسانی عقب هستیم یعنی چه؟ تا وقتی نمیدانیم یا حداقل نمیگوییم معنای عقبماندگی چیست، استدلال درباره عقبماندگی معنایی ندارد.
  2. زیباکلام چنان از مرگ پوزیتیویسم حرف میزند که گویی اولا یک زمانی این موجود تنها موجود زنده عرصه جامعهشناسی بوده است، و امروز نیز مرگ کامل آن فرارسیده است. پوزیتیویسم هم در جامعهشناسی معانی متفاوت دارد و از میان همه این معانی آقای زیباکلام فقط به کشف قوانین عام و فراتاریخی برای جامعه از طریق تحقیق اجتماعی نظر دارد. نقد پوزیتیویسم هم از مرحوم کنت آغاز میشود. حتما چون خیلی از حرفهای کنت درست نبوده، پس پوزیتیویسم هم مرده است، گویی انگار جامعهشناسی مساوی کنت است.
  3. چند ماه پیش دکتر حسین کچوئیان ناقوس مرگ جامعهشناسی و تولد مطالعات فرهنگی را به صدا درآورده بود. آقای زیباکلام نیز مدعی شدهاند که «حال وقت آن نرسیده که ما بگوییم جامعهشناسی مرده و باید چیز دیگری مثل مطالعات فرهنگی را به جای آن بگذاریم». فرصتی نیست تا به این بحث مرگ و زندگی بپردازم، اما از آقای زیباکلام و آنها که شبیه او فکر میکنند میشود پرسید با تحولات معرفتشناسانهای که رخ داده – از توماس کوهن با این سو – غالبا تصور میشود که علوم اجتماعی علومی چندپارادایمی هستند و هرگز پارادایمها نمیمیرند. مگر فلسفه افلاطون مرده و با آمدن دیدگاههای جدید، مارکس و وبر را دفن کردهاند که اینگونه از مرگ جامعهشناسی سخن میگویید؟ تازه بماند که کسی مثل آلکساندر معتقد است چیزی در مطالعات فرهنگی نیست که در جامعهشناسی نبوده باشد.
  4. همانگونه که ایشان خودشان هم متذکر شدهاند، خیلی چیزها علم نیستند ولی ابدا بیارزش نیستند. ادبیات، سینما، تئاتر، فوتبال و ... نیز علم نیستند، ولی در ارزش آنها شک نمیکنیم.
  5. آقای زیباکلام هم دوباره در همان دامی افتادهاند که خیلی دوست دارند از آن بگریزند. تنها شاخص ایشان برای عقبماندگی، چاپ نشدن مقالات علوم سیاسی و جامعهشناسی ایرانیان در مجلههای خارجی است. اولا از یاد میبرند که نشر مقاله در مجلات معتبر خارجی به عوامل متعددی بستگی دارد که عقبماندگی علوم یکی از آنهاست. ما در زمینه شیمی خیلی مقاله در ژورنالهای خارجی چاپ میکنیم ولی باز هم عقبماندهایم. فرض کنید در جامعهشناسی هم سالی 100 مقاله چاپ کردیم، با کدام شاخص از عقبماندگی و پیشرفت علوم انسانی و بر مبنای کدام بحث معرفتشناختی، علمشناسی، جامعهشناسی علم یا ... مدعی شویم که شاخص پیشرفت علوم انسانی چاپ مقاله در مجلات خارجی است؟

 

اما سؤال جالب توجه این است که چرا باید چنین مصاحبهای با این عنوان و با تیتر درشت در روزنامه ایران چاپ شود؟

همایش سراسری انجمن جامعهشناسی ایران در اردیبهشتماه امسال برگزار میشود و اتفاقا موضوع آن درباره وضعیت جامعهشناسی و نظریهپردازی آن در ایران است. پیشنهاد میکنم یک جلسه خاص به کتاب آقای دکتر زیباکلام و حرفهای او اختصاص داده شود. اینکه جامعهشناسی علم نیست حرف تازهای نیست و 150 سال سابقه بحث دارد. اما طرح آن در این زمان در ایران جای بحث دارد. نمیتوان از کنار ادعای مرگ جامعهشناسی بیتفاوت گذشت. خصوصا وقتی بحث به روزنامهها کشیده میشود.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 23:54 | 
فرقی نکرده‌ایم

این ایده پیشرفت تاریخی بشر هم خیلی مزخرف است. اگرچه آگوست کنت از آن طرفداران سینهچاک اعتقاد به رشد تکاملی قدرت شناخت و درک بشر بود، اما بقیهای هم بودهاند که به همان اندازه او اباطیل به خورد بقیه دادهاند. من نمیدانم مصادیق این رشد تاریخی فهم و درک را کجا باید دید اگر کماکان میشود صدها کودک را در غزه کشت و صدای کسی در نیاید؟ اگر میشود در زندان دست و پا شکست و آب از آب تکان نخورد؟ اگر میشود ابوغریب درست کرد و هر روز صدها نفر را عین ریگ بیابان به کشتن داد و کماکان آبرودار و مهم باقی ماند؟ اگر میشود اقلیتها را تحت فشار گذاشت و نسلکشی کرد؟ اگر کماکان باید از همه چیز ترسید؟

از زمانه اسکندر، چنگیز، هلاکوخان، هیتلر، پینوشه، میلوشویچ، صدام و ... تا به حال چه فرقی در دنیای ما ایجاد شده است؟ هیچ چیز آزاردهندهتر از این نیست که بدانیم اسکندر و چنگیز با صداقت و شفافیت در بیان هدف خویش برای قدرتطلبی و منفعتجویی آدم میکشتند و امروز پوششی از ایدئولوژیهای زیباروی، تاریخی، و به نام ملتها و پیروزی تاریخیشان بر روی همه وحشیگریها کشیده میشود. تاریخ رو به پیشرفت است!! کاش تاب نوشتن داشتم ...

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 7:46 | 
تبلیغ برای نوشته‌های جدید خودم!!

همه نویسندهها دوست دارند که کتابهایشان خوانده شود و این میل بخشی از نیروی محرک برای حیات نظام اجتماعی علم است. من هم دوست دارم نوشتههام را بخوانند، نقد کنند و حتی تعریف کنند. ولی از همه اینها گذشته چون نظام اطلاعرسانی درست و حسابی برای آثار و نوشتهها وجود ندارد و بیم آن هست که نوشتهها لای قفسههای کتابخانهها خاک بخورند، مجبورم خودم کارهای جدیدم را معرفی کنم. شاید کسی علاقه داشت، یا حتی به دنبال آثاری در موضوعات مربوطه بود و به دردش خورد. تازه این اقدام راهی برای غلبه بر بحران موجود نیز هست، بحران افزون شدن تعداد نویسندگان بر تعداد خوانندگان. شاید اطلاعرسانی تعداد خوانندگان را افزون کند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 1 دی1386 و ساعت 23:28 | 
درباره دکتر عبدالحسین نیک‌گهر

قریب 6 ماه از ورود به دوره دکتری جامعهشناسی میگذشت که برای همکاری در پروژهای درباره ابعاد اجتماعی مصرف برق توسط شهروندان تهرانی و راهکارهای ترغیب ایشان به صرفهجویی راهی پژوهشگاه نیرو شدم. در میان اعضایی تیم تحقیقاتی پروژه دکتر عبدالحسین نیکگهر نیز حضور داشت. این اولین مواجهه جدی من با یکی از اولین اساتید جامعهشناسی در ایران بود. هرگز زندگینامهای از ایشان ندیدهام اما بر اساس گفتههای خودشان، با بورس تحصیلی شاگرد ممتازی راهی فرانسه شده بود. دکترای جامعهشناسی را از دانشگاه پاریس و زیر نظر ژان استونزل گرفته و ریمون آرون از او امتحان شفاهی برای اخذ درجه دکتری گرفته است. اولین بار در دانشگاه فردوسی مشهد مشغول به کار شده و


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 22:21 | 
بازنگری در آموزش علوم اجتماعی

نزدیک به یک ماه است که با دانشجویان انسانشناسی و جامعهشناسی در دوره کارشناسی ارشد ارتباط نزدیک دارم و بهتر از گذشته میتوانم درباره آنها داوری کنم. روزهای اول تصور میکردم همه آنها بیعلاقههایی هستند که از بخت بد در این رشتهها گیر افتادهاند. امروز نظرم درباره غالب آنها تغییر نکرده اما هستند تعدادی که با بقیه تفاوت دارند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 13:38 | 
درس مرگ

تنها دو روز از اسکان در بابلسر میگذشت که پدربزرگم فوت کرد. هفتاد و هشت ساله و از جمله آخرین بازماندگان نسل انرژیهای بینهایت بود. از این جهت میگویم انرژی بینهایت که همه عمر تا دو روز مانده به مرگ برای زندگی تلاش کرد. کشاورز بود و چند کار دیگر هم انجام میداد. خلاصه زندگیاش درسهایی داشت و مرگش نیز برای من پر بود از موضوعاتی برای اندیشیدن.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 21:29 | 
دوباره از نو

تابستان پر دردسر یا حداقل شلوغی بود و فرصتی برای نوشتن باقی نگذاشت. یک ما ه از آخرین باری که مطلبی برای وبلاگ نوشتم میگذرد. بعد از آخرین پست، قریب ده روز مشغول انجام سفری تحقیقاتی به جزیره خارک بودم و از آنجا که بازگشتم بار سفر برای تغییر محل زندگی بستم. پنج سال پیش بورسیه دانشگاه مازندران شده بودم و با پایان یافتن تحصیل باید محل زندگی را از تهران به بابلسر انتقال میدادم. امروز اولین روز کاری جدی من در دانشگاه مازندران است. پیشتر سه سال اینجا تدریس کردهام ولی هفتهای یکی دو روز بود و بین اینجا و تهران رفت و آمد میکردم. ولی حالا اینجا مستقر شدهام. این تغییر مکان قریب 20 روز زمان و کار به خود اختصاص داده است. فرصتی برای نوشتن نبود. ولی از امروز زمان زیادی برای نوشتن در اختیار خواهم داشت. اینجا تهران نیست و روزی 3 ساعت وقت لابهلای ماشینها و خیابانها هدر نمیرود. از جلسه هم خبری نیست. امیدوارم وقت بیشتری برای زندگی کردن داشته باشم.

دقیقا 15 سال پیش و در مهرماه 1371 وارد تهران شدم، دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی امیرکبیر. خاطرات بسیار از این شهر اندوختهام. عجیب است که وقتی ترک میکردماش، دلتنگش نبودم. باید بیشتر درباره این فکر کنم و شاید بیشتر دربارهاش بنویسم.

در این یک ماه ننوشتم ولی چیز های زیادی برای نوشتن دارم. پس میتوانم نوشتن را نیز از نو آغاز کنم. به هر حال، همه چیز از نو شروع شده است: زندگی در جایی نو و جایگاهی نو. به آغاز نو امیدوارم.

 

سلام ای همهی آنچه دوباره از نو.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 9:21 | 
انديشه جامعه‌شناختي اروينگ گافمن

چند سال قبل مقالهای درباره اروینگ گافمن نوشتم. این متن مبتنی بر مراجعه مستقیم به آثار گافمن نیست و بیشتر نوعی برداشت از شرح و تفسیرهای نگاشته شده درباره گافمن است. سه سال است که لابهلای نوشتههای من خاک میخورد. امروز تصادفی آنرا دیدم و تصمیم گرفتم روی وبلاگ قرار دهم. کسی چه میداند، شاید به درد کسی خورد. بالاخص که درباره گافمن مطلب زیادی به فارسی منتشر نشده است. و باز هم کسی چه میداند شاید یک روز رفتم سراغ اصل کارهای گافمن و یک شرح دقیق و اصیل نوشتم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 8 اردیبهشت1386 و ساعت 14:8 | 
ای مسافر!

از تهران که میآمدم، علی دستان سفید و کوچکش را کنار چشمانش گرفته و صورت همیشه شیطنتآمیز اما اینبار بهتزده و پردلشورهاش را به دیوار شیشهای فرودگاه چسبانده بود و از لابهلای مردمی که مسافرانشان را بدرقه میکردند، به من مینگریست. چند گام بیشتر از او دور نشده بودم، اما فقط فرصت کردم بغضم را لای بلیط هواپیما پنهان کنم و پیش روی مأمور فرودگاه بگیرم، تا شاید لحظاتی به این بهانه چشم از او بردارم و از یاد ببرم که دلم را پیش او، همسرم، پدرم و مادرم که چشمانش بوی باران گرفته بود، همه آنها که بدرقهام میکردند، و ایران من – با همه زیباییها و زشتیهایش - جا نهاده و راهی شده بودم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 9:1 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar