| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
توفیق اجباری (4) – اعزام به ساتر
به آسایشگاه که رسیدم آنجا هم صف بود، ولی ازدحامش بیشتر شده بود. همه تلاش میکردند زودتر راهی اتاق شوند و استراحت کنند. قرار شد هر هشت نفر با هم اسم بنویسند و یک اتاق بگیرند. دو ساعتی طول کشید تا بالاخره اتاق گرفتم. البته اتاق موقت بود و تا سه روز بعد که از مرخصی بازمیگشتیم، اتاقها عوض شده و نفرات اتاقهای جدید مشخص میشدند. وسایل را داخل اتاق جا دادم و راهی جلوی در حسینیه شدم تا برای گرفتن لباس اعزام شویم. بخشی که در آن لباس داده میشد «ساتر» نام داشت. از جلوی حسینیه تا ساتر 2 کیلومتر راه بود و دو دستگاه مینیبوس هر بار 15 نفر را برای گرفتن لباس میبردند. وقتی داخل صف ایستادم تا سوار مینیبوس بشوم، نفر بیستم تا سیام بودم. اولین مینیبوس که آمد، با همان اصل زرنگی و هل دادن و آنچه خود میدانید، حداقل نفر هفتادم شدم. مینیبوسهای بعدی که آمدند، آخرین نفر بودم. سهشنبه بود و تا ساعت 5 عصر همین ماجرا ادامه داشت. خیلی زود فهمیدم چون اصول مذکور را در خود نهادینه نکردهام نمیتوانم زود راهی ساتر شوم. خیلی راحت کناری نشستم و یکی دو برگ سیاه کردم. اصلا انتظار نداشتم اعضای هیئت علمی دانشگاههای سراسر کشور هم صف ایستادن و احترام به حقوق دیگران را بلد نباشند. از آن موقع یاد گرفتهام که نگرشام را نسبت به موقعیتهای اینچنینی تغییر دهم. قبلا هر کجا یک شلوغی و بینظمی و هل دادن به کار بود، تصور ناخودآگاهم این بود که حتما جماعتی بیسواد و ... مسبب ماجرا شدهاند. از آن روز به بعد هر کجا این چنین صحنههایی را میبینم تصور میکنم حتما بخشی از آنها اساتید دانشگاه یا خیلی از پرپرستیژهای جامعه ما هستند. دو سال پیش وقتی داخل میوهفروشی محله پدری زنبور نیشم زد و ظرف سه دقیقه نزدیک بود با ملکالموت دیدار کنم که نزدیکی بیمارستان و امداد پزشکی مانع شد، دریافتم به نیش زنبور حساسیت دارم و خیلی زود شوک ناشی از زنبورگزیدگی مسبب رو به قبله شدنم خواهد شد. وقتی گوشهای نشسته بودم و مینیبوس سوار شدن جماعت را مینگریستم دائم زنبورها را فراری میدادم و جا عوض میکردم. نگاههای خیلیها جالب توجه بود. میشد ته دلشان خواند که میگفتند بیچاره از زنبور میترسد. تقصیرشان نبود، نمیدانستم نیش زنبور از زخم گلوله برای من کاریتر است. تا آخر دوره این مشکل را داشتم. روز سهشنبه تمام شد و نزدیک به 150 نفر بدون لباس باقی ماندند. به آنها که لباس گرفته بودند مرخصی دادند تا پادگان را ترک کنند و 4 مرداد خود را به پادگان معرفی کنند. ما هم که لباس نداشتیم ماندیم تا فردا لباس بگیریم. پادگان متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. تمام کسانی که موظف شده بودند این دوره آموزشی را در کنار ما باشند و آموزشهای لازم را ارائه کنند و مدیریت افراد را بر عهده داشتند از همان روز اول میکوشیدند شأن اعضای هیئت علمی را رعایت کنند. بعدا درباره این موضوع بیشتر خواهم نوشت. خودشان میگفتند که به ما دستور داده شده به شما سخت نگیریم، شما را به خط نکنیم، تنبیه نظامی اجرا نکنیم و خلاصه کویت. ولی حد بینظمی برای سوار شدن به مینیبوس به حدی بود که روز چهارشنبه، مجبور شدند شأن عضو هیئت علمی را فراموش کنند و درجهداری را موظف کردند اعضای هیئت علمی را به نوبت سوار مینیبوس کند. زمان زیادی از صبح گذشت و بالاخره با آخرین نفراتی که باقی مانده بودند سوار آخرین مینیبوسی شدم که راهی ساتر میشد. وارد بخش ساتر شدم. یک دست لباس خاکی، کلاه لبهدار، پتو، بالش و ملحفه و پوتین را دریافت کردم. هفت قلم جنس بود. نیم ساعتی طول کشید. دوباره مینیبوس را سوار شدیم و بازگشتیم جلوی حسینیه. رفتم اتاق و وسایل را به هر زحمتی بود داخل یکی از کمدها جا دادم. برگ مرخصی آماده بود. باید میرفتم و شنبه صبح باز میگشتم. حوالی ساعت چهار بعدازظهر پادگان را ترک کردم و راهی ترمینال شرق شدم. هنوز تصویر آن همه بینظمی برای آنکه چند ساعت زودتر لباس بگیریم، جلوی چشمم هست. هنوز نمیدانم در اینگونه مواقع فرق بین یک استاد دانشگاه و یک بیسواد عادی چیست!! |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 0:31 |
|
درباره وبلاگ
![]() محمد فاضلی، مدرس جامعهشناسی و انسانشناسی دانشگاه مازندران هستم. گاهی اوقات که مصائب زیستن دست از سرم برمیدارند، فکر میکنم و برخی از آنها را مینویسم. به دفترچه خاطرات شبیه است و برخی لحظههای زندگی را ثبت میکنم. بهانهای است برای بودن و انگیزهای است برای رفتن.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آرشيو موضوعی
تجربه سفر به انگلستانتحلیل های اجتماعی درباره ایران نوشته های شخصی پيوندهای روزانه
حمایت 203 نفر از اساتید دانشگاههای مازندران از مهندس میرحسین موسویبیانیه 82 نفر از جامعه شناسان آرشيو پیوندها پيوندها
فرهنگشناسي (نعمت الله فاضلي)موسیقی ایرانی دکتر عباس کاظمی شوخی با فرهنگ و اجتماع (امیر هاشمی مقدم) دکتر ناصر فکوهی (انسان شناسی) روزنه ای برای یک انسانشناس قال و قیل محمد رضا کلاهی جامعه شناسی و انسان شناسی توریسم جامعه ایرانی - مدرنیته ایرانی (دکتر تقی آزاد ارمکی) جامعه شناسی زمینی (دکتر رحمت الله صدیق سروستانی) نوشته های دکتر نادر رازقی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |