تبليغاتX
سفر به دیگری
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
جامعه و اقتصاد

در این چند ماه اقامت در لندن، شاهد دو برنامه در تلویزیون بیبیسی بودهام که دیدن آنها مرا واداشت تا هم یادی از گذشته خود کنم و هم تفاوت جامعه ایران و انگلستان را در یک بعد بسیار مهم و ساختاری تا حدودی تصویر کنم.

اولین برنامه با عنوان «دراگونز دن» (Dragon's Den) یا لانه اژدها – که البته شباهت ظاهری اندکی میان محتوا و نام برنامه هست – به این صورت اجرا میشود: چند ثروتمند انگلیسی در یک اتاق نشستهاند (البته ظاهر اتاق و مکان واقع شدن آن احتمالا در یک برج قدیمی، بیشباهت به لانه اژدها نیست). افرادی که تصور میکنند طرحهای خوبی برای تولید کالا و خدمات دارند، با نسخهای از کالایی که میخواهند تولید کنند، وارد اتاق میشوند و تلاش میکنند تا این ثروتمندان را به سرماهگذاری روی تولید کالا یا خدمات مد نظر خود ترغیب کنند. کالای خود را که یک نمونه از آنرا ساختهاند ارائه میکنند، کارکردهای آنرا توضیح میدهند، بازار برآورد شده برای آنرا توجیه میکنند و سود برآورد شده از تولید کالا یا مقولاتی از این دست را برای ثروتمندان تشریح میکنند. این افراد نیز که خود معمولا از اصحاب کار و کسب (همان بیزینسمن) هستند، تصمیم میگیرند (معمولا با پرسیدن سؤالاتی) که میخواهند در این کار فرد را یاری کنند یا نه. بعد هر کدام که تصمیم به سرمایهگذاری بگیرد، اعلام میکند که چقدر سرمایهگذاری میکند و در مقابل سرماهگذاری خود چند درصد از واحد تولیدی یا سود حاصله را میخواهد. مواردی هم هست که هیچ کدام از این افراد حاضر نمیشوند فرد طرح دهنده را کمک کنند.

مورد دوم، برنامهای است با عنوان «دستیار». در این برنامه یکی از ثروتمندان انگلیسی که در این برنامه «سر آلن» خوانده میشود، از میان 16 نفر یکی را به عنوان دستیار خود بر میگزیند. اما، اولا سر آلن کیست؟ میتوانید زندگینامه این فرد را در آدرس اینترنتی http://en.wikipedia.org/wiki/Alan_Sugar مطالعه کنید. اما خلاصه اینکه: این آقا که لقب سر را دریافت کرده، یک مرد خودساخته است، به این معنا که روزی فقط با 100 پوندی که پسانداز کرده بود، فروش لوازم الکتریکی را در داخل یک ماشین ون آغاز کرد، اما خیلی زود توانست شرکت Amstrad را در سال 1968 تأسیس کند و در سال 2006 نیز با ثروتی بالغ بر 800 ملیون پوند به عنوان هفتاد و یکمین ثروتمند دنیا معرفی شده است. جناب سر آلن، از سال 2005 برنامه «دستیار» را با این مضمون اجرا میکند. هزاران نفر درخواستها و سابقه کاری خود را برای آلن ارسال میکنند، وی و همکارانش از میان این متقاضیان 16 نفر را بر میگزینند. این 16 نفر در مدت 12 هفته آزمونهای بسیاری را که سر آلن تعیین میکند میگذرانند و با حذف شدن 15 نفر در طول 12 هفته، در نهایت یک نفر باقی میماند که به عنوان دستیار در یکی از شرکتهای سر آلن مشغول به کار میشود. این شغل برای فرد انتخاب شده سالیانه 100 هزار پوند درآمد خواهد داشت.

در برنامه امشب، سر آلن از 13 نفر باقیمانده، که به دو گروه تقسیم شده بودند، خواسته بود تا یک کار و کسب را با 200 پوند راه بیندازند. هر کاری که دلشان میخواهد. دست آخر نیز بر اساس ایدههای این افراد و البته سودی که با این سرمایه اندک به دست آورده بودند درباره میزان توانایی این افراد داوری شد.

این مقدمه نسبتا طولانی، نشان دهنده چه چیزی است؟ من تصور میکنم میتوان نکات زیر را در این دو برنامه مشاهده کرد و تفاوت رویکرد جامعه انگلیس و جامعه ایران به اقتصاد را تا حدودی ترسیم کرد.

  1. در جامعه انگلیس، ثروتمند دارای مشروعیت است. به همین دلیل میتواند جلوی دوربین تلویزیون ظاهر و به عنوان ثروتمند شناخته شود. در ایران ما کسی به این اعتبار که ثروتمند است نمیتواند جلوی دوربین ظاهر شود. تصور اینکه ثروتمندی به اعتبار ثروتش روی صندلی بنشیند و یک جوان بیست و چند ساله برای راهاندازی یک کسب و کار جدید از او درخواست کمک کند که برای خیلی از ایرانیها چندش آور است. از این بگذریم که کدام حاکمیت سیاسی اجازه داده است که در ایران کسی یا چیزی مهمتر از خود حاکمیت سیاسی جلوه کند.
  2. قبلا در یکی از یادداشتها نوشته بودم که کتاب تاریخ دبیرستان در انگلستان به گونهای نوشته شده است که به وضوح، تاریخ تحول جامعه، تاریخ تحول تکنولوژی و اقتصاد، معرفی شده است. این برنامهها که ذکرشان رفت، اهمیت کسب و کار اقتصادی، ایدههای نو، و البته اهمیت یک مرد خودساخته را نشان میدهند. جالب است بدانیم که سر آلن تاکنون دو بار دکترای افتخاری از دانشگاههای انگلستان دریافت کرده است (به خاطر کمک وی به پیشرفت تکنولوژی و علوم در انگلستان). آیا در تاریخ ایران سراغ دارید به صنعتگری که خدمات قابل توجهی به صنعت ایران کرده باشد، دانشگاههای ما فوقدیپلم خیاطی یا گلدوزی هم داده باشند (دکترای افتخاری پیشکش)؟

 

این برنامهها را که دیدم، خاطرهای از گذشتههای زندگی خودم یادم آمد. قبل از آنکه جامعهشناسی را حرفهای آغاز کنم، دانشجوی فارغالتحصیل مهندسی از دانشگاه صنعتی امیرکبیر تهران بودم. سال 1376 با تعدادی از دوستان که هر سه فارغالتحصیل مهندسی متالورژی بودند، کارگاه کوچکی در شهر اراک بر پا کردیم. از یک زیرزمین کوچک، زیر یک مغازه که متعلق به پدر یکی از شرکا بود آغاز کردیم. با چه بدبختی و مصیبتی مواد اولیه از خیابان ناصرخسرو تهران به اراک حمل کردیم و با چه مصیبتی سرمایه اولیهمان جور شد (چهارصد هزار تومان ناقابل). با چه شور و شوقی آزمایشهای شیمیایی انجام میدادیم تا تکنولوژی آبکاری و همه موارد لازم را خودمان تولید کنیم. چقدر تلاش و چقدر کار در شرایط سخت، با مواد شیمیایی سمی صورت گرفت. ظرف مدت کوتاهی در کارگاهی که به یک خرابه متروکه یا در بهترین حالت به انبار کاه بیشتر شباهت داشت، توانستیم کار بگیریم. قطعاتی از ترمز اتومبیل پراید را سیاهکاری میکردیم. اما غرضم چیز دیگری است. برای کسب و کارمان به خرید دستگاه آبکاری اسیدی صنعتی نیاز داشتیم. قریب دو میلیون تومان سرمایه میخواست. از بانک درخواست وام کردیم. در مملکتی که بعضیها میلیارد تومانی وام میگیرند و پس نمیدهند، به چهار تحصیلکرده عاشق کار گفتند، نمیتوانیم الان وام بدهیم ولی اگر 2 میلیون تومان در بانک سرمایهگذاری کنید سال بعد میتوانید شش میلیون تومان وام بگیرید.

خندهدار بود. با همان وضع بدون ایمنی ادامه دادیم. تا عاقبت، مایع آبکاری (ترکیبی از خطرناکترین مواد شیمایی) به چشم من پاشید و بسیار خوششانس بودم که نابینا نشدم. خانواده دیگر به من اجازه ادامه دادن نداد. بقیه نیز اندک اندک بریدند. بعدها دو نفر از این دوستان یک بار دیگر تولید مادهای دیگر را که در کشور تولید نمیشد، انجام دادند ولی در شرایط فساد حاکم بر قراردادهای تجاری، سرمایه و کارشان از دست رفت.

چهار کارآفرین جوان، با آنهمه انرژی، عشق و زحمت، دست آخر، همه چیز را رها کردند و ترجیح دادند نانخور دولت شوند. بعدها هنگامی که با یکی از دوستان در زمینه مشاوره نشر همکاری میکردم، دریافتم که وی نیز علیرغم آنکه ظاهرا موفقتر از خیلیها بود، بسیار از دست بیتدبیری مسئولین نظام اقتصادی، ضربه خورده است. چند وقت پیش برایم نوشته بود که اداره قیچی کتاب به یک کتاب آموزش ضربالمثلهای انگلیسی، که کلا 80 صفحه است، 40 ایراد اساسی گرفته است. یعنی اینکه چاپ نکنید. فساد موجود در دم و دستگاه بازار یارانهای کاغذ و کتاب هم به جای خود باقی است.

با این اوضاع و احوال، بسیار روشن است که چرا سرمایهها فرار میکنند، چرا آدمها سرمایههاشان را در کار و تولید سرمایهگذاری نمیکنند، و چرا دوبی میشود جایگاه سرمایههای ایرانیان. چنین جامعهای نمیتواند رویکردی توسعهگرا داشته باشد، خواه در قالب تعدیل ساختاری، یا واحدهای کوچک تولیدی زودبازده!!

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 7:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar